#فقط_من_فقط_تو_پارت_330
از آشپزخونه اومدم بیرون. مامان رفته بود رو مبل نشسته بود و اخم کرده بود.
رفتم جلوش زانو زدم. روشو ازم برگردوند.
مامان بود و ناز کردنش. دستمو گذاشتم رو پاشاش و صداش کردم.
-: مامان ... مامان خوبم ... مگه شما منو دوست ندارید؟؟؟ مگه خوشبختی من براتون مهم نیست؟؟؟ به خدا که من با آنا خوشبخت نمی شم. اصلا" هیچیمون به هم نمی خوره.
مامان با اخم برگشت سمتم و با غیض گفت:
- خیلی هم می خورین به هم. آنا نمی خوره اما اون دختره غربتی می خوره بهت؟؟؟
به زور جلوی خنده ام و گرفتم. مامانم هنوز تو همون 20 و چند سالگیش مونده بود. هنوز نمی دونه دختره کیه براش مادر شوهر بازی در میاره.
-: مامان جان شما که ندیدینش. نمی دونید کیه و چه جوریه. دختر خیلی خوبیه. تنها کسیه که تونسته قلب پسرتو بلرزونه.
مامان ناباور بهم نگاه کرد و با بهت گفت:
- آرتین ....
یه لبخند به وسعت همه دلتنگی هام و فاصله ام با شیدا زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com