#فقط_من_فقط_تو_پارت_328


من: من می خوام ازدواج کنم.

بابا همون جور نگاهم می کرد اما مامان ذوق زده شد. با شادی اومد دهن باز کنه که مهلتش ندادم و سریع گفتم:

- نه با آنا ...

مامانم لبخندش محو شد و اخم کرد.

با ناراحتی گفت:

- با آنا نه؟؟؟؟ پس با کی؟؟؟ چرا آنا نه؟؟؟ دختر خواهرم به این خوبی ، خانمی ... من اصلا" کس دیگه ایو به عنوان عروسم قبول ندارم گفته باشم. فکر دخترای دیگه رو از ذهنت بیرون کن. یا آنا یا دیگه نه من نه تو.

مامان ناراحت بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون. بهت زده به رفتنش نگاه کردم. می دونستم راحت قبول نمیکنه ولی آخه این جور؟؟؟؟

-: دختره کیه؟؟؟؟

بابا بود. یه امیدی تو دلم نشست. برگشتم سمت بابا و م*س*تقیم به چشمهاش نگاه کردم.

من: شما می شناسینش....

فقط خیره شدم تو چشمهای بابا. یه لبخندی اومد گوشه لبش و گفت:


romangram.com | @romangram_com