#فقط_من_فقط_تو_پارت_327

مامان شاد خندید و گفت:

- پس بیا که به موقع اومدی.

دنبال مامان راه افتادم و رفتم تو آشپزخونه. باب پشت میز نشسته بود و یه لقمه رو می برد سمت دهنش که بخوره.

سلام کردم و بابا هم با لبخند جوابمو داد. نشستم پشت میز. مامان برام چایی ریخت و گذاشت جلوم و خودش رفت اون سمت میز نشست.

منتظر موندم تا صبحونه اشون و بخورن. با دقت بهشون نگاه کردم. بابا و مامان زندگی خوبی با هم داشتن. همدیگه رو دوست داشتن و زندگیشون راحت بود.

به ظاهر بابا حرف اول و تو خونه می زد ولی اگه مامان می خواست خیلی راحت می تونست رای بابا رو بزنه. و من نیاز به تایید هر دوشون داشتم.

الان وقتش بود. غذاشون تموم شده بود.

به هر دوشون نگاه کردم.

من: مامان ... بابا می خواستم باهاتون حرف بزنم.

خیلی کم و به ندرت پیش میومد من این جوری بیام و بگم می خوام باهاتون حرف بزنم. دفعه اول وقتی بود که اومدم گفتم می خوام موسیقی بخونم. دفعه دومم وقتی بود که اومدم گفتم ارثمو بدین من برم آموزشگاه بزنم.

سر هر دوتاشون چرخید سمت منو پرسوال نگام کردن.

سعی کردم آرامشم و حفظ کنم و لبخند بزنم. باید محکم حرف بزنم که بفهمن مصمم هستم.

romangram.com | @romangram_com