#فقط_من_فقط_تو_پارت_326
یه راست رفتم تو حمام یه دوش آب ولرم گرفتم. بدنم حال اومد.
تو زندگیم تصمیمات زیادی گرفته بودم. اما از هیچ وقت از تصمیمام به اندازه الان مطمئن نبودم.
اومدم بیرون. با وسواس لباسامو انتخاب کردم. موهامو درست کردم. یه دوش ادکلن گرفتم. تو آینه به خودم لبخند زدم. سوییچ ماشین و گرفتم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
رسیدم به مقصد. از ماشینم پیاده شدم. به ساعت نگاه کردم ساعت 8 صبح بود. خنده ام گرفت. چه سحر خیر شده بودم. انگار می خواستم برم بانک.
اولین قدم برای کم کردن فاصله ها. رفتم جلوی در و کلید انداختمو وارد شدم.
از در حال که رفتم تو به خاطر صدای بستن در مامان از آشپزخونه اومد بیرون.
با دیدن من چشمهاش از تعجب گرد شد.
مامان: آرتین تو اینجا چی کار می کنی اونم این وقت روز؟؟؟؟
یه لبخند زدم.
من: دلم برای صبحونه خوردن با شما تنگ شده بود.
romangram.com | @romangram_com