#فقط_من_فقط_تو_پارت_325

حالم خیلی خراب بود. به زور خودمو به سویت رسوندمو رو همون مبل ولو شدم. باز هم فکر.. فکر .. فکر ...



و اینبار به همه گوشه کناره هایی که تا حالا جاشون گذاشته بودم فکر کردم.



شیدا راست می گفت. بین ما فاصله هست. فاصله ی زیاد اما نه فاصله ای که نشه طیش کرد. نشه کوتاهش کرد.



من می تونستم. من باید بتونم. اگه یه دختر 20 ساله می تونه از پس زندگی خودشو خانواده اش بر بیاد پس منم می تونم فاصله ها رو از بین ببرم.



من می خواستم تکیه گاه باشم یه تکیه گاه محکم برای شیدا.



آرتین

از جام بلند شدم. کل شبو بیدار بودم. همه تنم خشک شده بود. خستگی از سر و روم می بارید.

romangram.com | @romangram_com