#فقط_من_فقط_تو_پارت_317
خون جلوی چشمهامو گرفت نفهمیدم دیگه چی شد. فقط می دونستم محاله که بزارم به شیدا ضربه ای بزنه.
****
سرم داشت منفجر می شد. عصبی بودم. با مشت چند بار کوبیدم به فرمون.
-: لعنتی .... لعنتی .... لعنتی ....
من چقدر احمقم چقدر نفهمم همه این مدت جوابها جلوی چشمهام بود و من بی شعور به جای باز کردن گوشهامو دیدن چشمهام داشتم برای غرور شکسته ام عزاداری می کردم.
خدا ... خدا ...... خدا ....
romangram.com | @romangram_com