#فقط_من_فقط_تو_پارت_315

این و گفت و برگشت سمت قفسه ها. قانع نشدم اما خوب نمی خواستم دیگه سوال بپرسم. اون پسر و اینکه منظورش از پشیمون میشی چی بود، اونقدر فکرمو مشغول کرده بود که یادم رفت می خواستم با شیدا حرف بزنم.



-: ببخشید آقای صالح کم کم باید مغازه رو تعطیل کنیم.



صدای شیدا منو به خودم آورد. یه سری تکون دادم و گفتم: باشه شما می تونید برید من خودم در و می بندمو میرم.



شیدا: مطمئنید؟؟؟



هنوز تو فکر بودم. فقط یه سر تکون دادم.



وقتی صدای بسته شدن در مغازه رو شنیدم تازه یادم افتاد که برای چی اومدم.

به کل یادم رفته بود. سریع از جام بلند شدم. باید با شیدا حرف می زدم. حس خوبی نداشتم. یه کلافگی ...

romangram.com | @romangram_com