#فقط_من_فقط_تو_پارت_310
خیره به دهن الناز مونده بودم. بگو میشه ... بگو میشه .... بزار یه امشب جدای از شبهای دیگه باشه برام ... بزار امشب از دیدن شیدا سیراب بشم .... بزار امشب با خیال دیدنش و بودن کنارش سیر کنم ... بگو باشه الناز ... خواهش میکنم....
نفسم تو سینه ام حبس شده بود. چشم از دهن الناز بر نمی داشتم.
بالاخره دهنش و باز کرد و با یه صدای خجالت زده گفت: می ترسم مزاحم شیم.
اخمام رفت تو هم. مزاحم کیلو چند؟ الناز تو از کی تعارفی شدی؟
آرمین یه لبخند گشاد زد و گفت: شما هیچ وقت مزاحم نیستید این و مطمئن باشید. به ما لطف می کنید اگه بیاید.
کلافه پوفی کردم. اینام الان نخ دادنشون گرفته بود. برا هم ناز می کردن. یک کلمه جواب بده دیگه جونم در اومد.
الناز سرشو بلند کرد و با یه نازی به آرمین نگاه کرد و گفت: اگه اصرار می کنید باشه.
آرمین همچین گل از گلش شکفت که انگار بله سر عقد و گرفته.
بالاخره نفس حبس شدم و تونستم بدم بیرون. خدایا شکرت.
تو دلم عروسی بود. به زور جلوی خودمو گرفتم که نپرم یه م*ا*چ از الناز و آرومین نگیرم. خیلی ذوق کرده بودم. با این حال جلوی لبخند زدنمو گرفتم و سعی کردم به روی خودم نیارم. فقط یه کله تکون دادم.
با صدای خشکی گفتم: من میرم ماشین و بیارم جلوی پاساژ زود بیاید.
romangram.com | @romangram_com