#فقط_من_فقط_تو_پارت_311
این و گفتم و تند زدم بیرون. اونقدر خوشحال بودم که می ترسیدم آخرش این نیشم باز بشه و احساسمو نشون بده. از بوتیک که دور شدم واسه خودم ذوق کردم. دستمو مشت کردمو دستمو از آرنج خم کردمو چند بار محکم آوردمش پایین و گفتم:…. yes … yes
با خودمم مشکل داشتم . شیدا رو دوست داشتم اما ازش ناراحت بودم. دلم می خواست ببینمش اما ازش دوری می کردم. از نزدیک شدن بهش می ترسیدم در عین حال نزدیکی بهش ل*ذ*ت بخش بود. لجشو در میاوردم اما به خودم فحش می دادم برای این کارم.
نمی دونم... فقط می دونستم که شکستن دلم درد داشت اما درد عاشقی برای اولین دفعه و سعی تو فراموشیش بیشتر بود.
ترجیح می دادم دورادور ببینمش اما فراموشش نکنم ... نمی دونم. هیچی نمی دونم....
شیدا دهنم باز مونده بود نمی دونم خوشحال بودم یا ناراحت. در هر حال ما که قرار بود شام بریم بیرون ولی با آرتین و آرمین؟؟؟ دلشوره داشتمو نمی دونم چرا هول کرده بودم. وقتی امروز صبح اومدم بوتیک حتی امید نداشتم که آرتین و ببینم اما حالا .... قرار بود چند ساعت با هم باشیم و با هم وقت بگذرونیم. همه اینا بستگی به جواب مثبت الناز داشت. ظاهرا" کسی منو آدم حساب نمی کردم. منتظر بودم تا جواب النازو بدونم. صدای پوفی شنیدم سرمو بلند کردم. آرتین همچین اخم کرده بود که نگو. شوقم ته کشید ناراحت شدم. آرتین دوست نداشت ما باهاشون بریم. دیگه نفهمیدم الناز چی داره میگه دوباره میخ آرتین شدم. با اخم به الناز نگاه می کرد. پوف می کرد آه می کشید. خوشش نمیاد .. نمی خواد ما باهاش باشیم .... داریم خودمون و می ندازیم بهشون ... دیگه دوست نداشتم برم باهاشون. کاش الناز بگه نه. کاش بگه نه. اما انگار گفت آره. چون آرتین با همون اخمش گفت: من میرم ماشین و بیارم دم پاساژ و رفت بیرون. خواستم برم به الناز بگم تنها برو و بی خیال من شو اما الناز اونقدر گرم حرف زدن با آرمین بود که اصلا" حواسش نبود. مجبوری کیفمو بر داشتم و پشت الناز و آرمین از مغازه زدیم بیرون. در مغازه رو قفل کردیم و رفتیم. سوار ماشین شدیم. تو کل مسیر ساکت مونده بودم و هیچی نمی گفتم. فقط از پنجره بیرون و نگاه می کردم. شاید این آخرین باری باشه که می تونم تو یه همچین جمعی باشم. اونم با آرتین. اگه نتونم پول محمودی و جور کنم مجبورم که با آرش ازدواج کنم خدایا خودت کمکم کن. اونقدر به همه چیز فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدیم. از ماشین که پیاده شدم تازه فهمیدم که قراره بریم یه سفره خونه سنتی حالا اینجا چرا نمی دونم. سفره خونه اش از در ورودیش پله می خورد و میرفت پایین. بعد می رسید به یه جای خیلی بزرگ که پر بود از تخت و گلهای سبز و یه حوض کوچیک که یه فواره هم وسطش بود. یه گروه موسیقی هم بودن که آهنگای سنتی می زدن. بی حرف دنبال بچه ها رفتم و روی یه تخت نشستم. الناز و آرمین کفشهاشون و در آوردن و رفتن رو تخت. منم نشستم کنار الناز و آرتینم کنار آرمین. آرتین رو به روم بود. برای همینم نگاه نکردن بهش سخت بود. اما نمی خواستم نگاش کنم با اینکه دلم پر می زد برای دیدنش اما نمی خواستم نگاش کنم که بیشتر از این عصبانی و ناراحت نشه. اون راضی نبود که ما باهاش بیایم پس بهتره با خیره شدن بهش اذیتش نکنم. چشمهامو تو کل سفره خونه گردوندم. کلی آدم اینجا بود. بعضیها در حال غذا خوردن بعضی هام در حال قلیون کشیدن و حرف زدن. چقدر مردم اینجا بی غم و غصه به نظر میومدن. خوش به حالشون. یعنی این آدمهام غم دارن؟ می دونن مشکل چیه؟؟؟ می دونن بی پولی... پدر مریض ... چشم انتظاری ... محتاجی ... نگرانی برای پس دادن قرض ... و فروختن کل زندگیت برای نجات بابات یعنی چی؟؟؟؟ بغض کردم. تو چشمهام اشک جمع شد. رومو برگردوندم. یه لحظه چشمم افتاد به آرتین که داشت م*س*تقیم نگاهم می کرد. سرمو انداختم پایین. نه .... الان واقعا" نیروی دیدن نگاه سردشو نداشتم ... آرزو می کردم که بتونم برای یه بارم شده فقط یه بار دیگه قبل از اینکه به اسارت آرش در بیام نگاه گرم و مهربونش و ببینم... فقط یه بار ... دیگه کم کم خودمم داشت باورم میشد که راهی جز قبول آرش ندارم ... به کی پناه می بردم؟؟؟ از کی کمک می خواستم؟؟؟ همه دورو بریام از خودم بدبخت تر و محتاج تر بودن. حاضرم نبودم که به خاطر قرض خونه امون و بفروشم. خودمو اسیر کنم بهتر از اینه که مادر و پدرمو نیما کوچولو رو آواره کنم. اشکم چکید رو گونه ام. همون جور که سرم پایین بود دستمو آوردم بالا و اشکمو پاک کردم. یکی اومد و سفارش گرفت. همه مون کوبیده سفارش دادیم. من حتی سرمو بالا نمیاوردم. دلم بدجوری گرفته بود. دلم می خواست امشب خوش بگذرونم. شاد باشم. از ته دل بخندم. این آخرین شبی که می تونستم درست و حسابی با آرامش کنار آرتین بشینم. شاید آخرین روزهایی باشه که می تونم آزادانه بهش فکر کنم که تو فکرم و خیالم دوستش داشته باشم. درسته از آرش بدم میاد اما به خودم اجازه نمی دم با کسی ازدواج کنم و جسمم پیش اون باشه اما فکرم تو خیال یکی دیگه. هر چی باشه خ*ی*ا*ن*ته و من اهلش نیستم. الناز: من میرم دستمو بشورم. برگشتم به الناز نگاه کردم. از جاش بلند شد. آرمینم سریع بلند شد. با تعجب به اون نگاه کردم. آرمین: منم میام دستمو بشورم. شما هم تنها نرین بهتره. ابروم رفت بالا. نه دیگه اینا خیلی تابلو چراغ می دادن. دوتایی اومدن کفشهاشون و پوشیدن و رفتن. با نگاهم بدرقه اشون کردم. خوش به حال الناز. ببین چه جوری می خنده. چه جوری برای آرمین ناز میکنه. خوش به حالش اون آزاده. شاید مشکل داشته باشه اما مثل من قرار نیست اسیر شه قرار نیست آینده اش نابود شه. دوباره سرمو انداختم پایین. یه آه با حسرت کشیدم. پیشخدمت اومد و یه سینی گرد و بزرگ آورد که توش پر وسیله بود. گذاشت رو میز و رفت. خیره شدم به سینی. توش سفره بود و کلی مخلفات. هنوز غذای اصلیو نیاورده بود. آرتین سینی و زد کنار و شروع کرد به سفره پهن کردن و چیدن وسایل روش. یکم بعد غذا رو آوردن. آرتین دوباره غذا ها رو چید. یه ظرف چلو کباب گذاشت جلوم. زیر لب تشکر کردم. چقدر دلم می خواست برمی گشتیم به اون دوران تو سفرمون. که دوتایی با خنده و شادی غذامون و می خوردیم. چقدر می چسبید. الناز اینا اومدن. الناز یه لبخند بزرگ رو لباش بود. یه برقی هم تو چشمهاش. آرمینم خوشحال و شاد بود و از نگاهش رضایت می بارید. نشستن سر جاشون و همه مشغول غذا شدیم. سرم پایین بود و آروم با غذام بازی می کردم. دیدم یه دستی اومد و ماستمو برداشت از کنارم. با تعجب به دسته نگاه کردم. ماستمو کجا می بری؟؟؟ من ماست می خوام. دیدم ماستم رفت بین دستای یکی و درش باز شد. نخورش خودم ماست دوست دارم. درش که باز شد دوباره دسته ماست و آورد گذاشت کنارم. تعجب کردم. ماست نمی خواست؟؟؟؟ پس چرا بازش کرد؟؟؟ دوباره دسته اومد و نوشابه امو برداشت. درشو باز کرد و گذاشت کنارم. اونقدر گیج بودم. اونقدر درگیر فکرامو دردسر ها و مشکلاتم بودم که درک نمی کردم ببینم کی داره این کارها رو می کنه. گیج سرمو بلند کردم دیدم آرتین نوشابه امو باز کرده و گذاشته کنارم. مبهوت نگاش کردم. چرا این کارو کرد؟؟؟ بغض کردم. نوشابه امو باز کرد ... ماستمو باز کرد ... با بغض سرمو انداختم پایین و به بشقابم خیره شدم. -: حالت خوبه؟؟؟؟ صدای آرتین بود؟؟؟؟ صدای آروم آرتین بود که پرسید حالم خوبه؟؟؟ با چشمهای گرد سرمو بلند کردم و خیره به چشمهاش شدم. منتظر بودم که با نگاهش یخ بزنم ... منجمد بشم ... اما ... گرم بود ... نگران ... مهربون .... بغضم شکست. اشک تو چشمهام جمع شد. یه قطره اشک از چشمم چکید. آرتین خیره به اشکم اخم کرد. سرمو انداختم پایین. خدایا شکرت. منو به آرزوم رسوندی. دیدم. نگاه مهربونش و دیدم. مرسی ... مرسی خدا ... عاشقتم ... آرتین نشستم رو تخت رو به روی شیدا. داره به اطراف نگاه میکنه. نمی دونم چشه. تو کل مسیر سرشو چسبونده بود به شیشه ماشین و به بیرون نگاه می کرد. می دونم ناراحته اما برای چی نمی دونم. به آدمای تو سفره خونه نگاه میکنه. اینجا پیشنهاد الناز بود. وقتی آرمین پرسید کجا بریم گفت یه سفره خونه می شناسه که هم فضاش قشنگه هم اینکه غذاش خوبه. آرمینم که منتظر ببینه الناز چی میگه تو هوا بگیرتش. شیدا اما انگار اینجا نیست. رفته تو فکر. به همه جا نگاه می کنه غیر من. فرصت میکنم قشنگ نگاش کنم. چقدر دلتنگ این با هم بودن بودم. این کنارش نشستن. با هم غذا خوردن. چقدر دلم برای خنده های شادش ذوق کردنش موقع غذا خوردن. با دهن پر حرف زدنش برای کل کل با نوشابه برای باز کردن درش تنگ شده. یه چند بار که رفته بودیم بیرون دیدم که زورش نمیرسه در نوشابه اشو باز کنه. برای همینم همیشه سعی می کردم قبل اینکه دستش بره سمت نوشابه اش براش بازش کنم. بدون اینکه بفهمه. یعنی همیشه اونقدر محو غذاشو فضا بود که حواسش نبود که من در نوشابه اشو باز می کنم. یا براش مهم نبود. شیدا سرشو چرخوند یه لحظه نگاش اومد روم اما سریع سرشو انداخت پایین. همون یه نگاه کافی بود تا ببینم چقدر ناراحته. قلبم گرفت. نگران شدم. شیدا چرا ناراحته؟؟؟ چی شده؟؟؟ خیره خیره نگاش کردم. اونقدر نگاش کردم و حرکاتشو زیر نظر داشتم تا بفهمم چی شده. دستشو بالا برد و کشید به صورتش. داره گریه می کنه؟؟؟؟ نه.... شیدا ... شیدا چرا گریه می کنی؟؟؟ چی اشکتو در آورده؟؟؟ شیدا ... چته ... چرا غم تو نگاهته؟؟؟؟ اونقدر غرق تحلیل شیدا بودم که اصلا" نفهمیدم یکی اومد سفارش بگیره. فقط وقتی آرمین تکونم داد و گفت: - آرتین چی می خوری؟ بی توجه گفتم: - هر چی خودت خوردی. دوباره خیره به شیدا شدم. وقتی شیدا سرشو چرخوند سمت الناز تازه متوجه اون شدم. دیدم ایستاده . پشت بندش آرمینم ایستاد. اصلا" نمی دونستم الناز چرا پاشده و آرمین چرا داره دنبالش می کنه. وقتی آرمین گفت: - منم میرم دستمو بشورم تازه فهمیدم چرا ایستادن. از جلوم رد شدن و رفتن. شیدا به رفتن اونا نگاه می کرد و من به شیدا. شیدا سرشو انداخت پایین و یه آه کشید که نفسمو گرفت. شیدا ... چرا آه میکشی ؟؟؟ جون آرتین سرتو بلند کن و نگام کن تا ببینم چته... تا بفهمم غم تو نگاهت برای چیه؟؟؟ تروخدا خودت بگو ... من حق ندارم ازت بپرسم ... من نمی تونم ازت بخوام که بهم بگی... من همچین اجازه ای و ندارم ... تو بهم اجازه ندادی ... شیدا خودت بگو ... بگو ... یکی اومد و سینی مخلفات و آورد و گذاشت رو میز. بالاخره چشم از شیدا گرفتم و سفره رو چیدم. غذا رو آوردن و باز غذا هارو تقسیم کردم . چیدم. شیدا به دستهام نگاه می کرد. آرمین و الناز هم اومدن. خوشحال بودن. کوفتت شه آرمین که انقدر خوش شانسی. نیومده ببین دختره بله رو داده. بعد من باید بسوزم. تو جواب نه یار ... و الانم باید از نگرانی بمیرم... الناز و آرمین نشستن و شروع کردیم به غذا خوردن. غذام کوفتم شد. یه لقمه می زاشتم دهنمو یه نگاه به شیدا می نداختم. به غذاش دستم نزده بود. فقط باهاش بازی می کرد. آروم دست بردم ماستشو برداشتم و بازش کردم. گذاشتم کنارش. نوشابه اشم باز کردم. تمام این مدت شیدا متعجب به دست من نگاه می کرد . نه به من به دستم. فکر کنم دفعه اولی بود که فهمیده بود در ظرفها رو براش باز می کنم. سرشو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد. رو صورتش غم نشست. دلم گرفت از غم تو صورتش. سرشو انداخت پایین. طاقتم تموم شد. آروم خم شدم سمتش و گفتم: - حالت خوبه؟؟؟ دوباره با بهت و چشمهای گرد سرشو بلند کرد. خیره شد تو چشمهام. کم کم اشک حلقه زد تو چشمهاش. قلبم ایستاد. با چشمهای گرد خیره شدم به اشکی که از چشمش چکید رو گونه اش و رفت سمت چونه اش اخم کردم. شیدا ... شیدای من داره گریه میکنه ... چرا ... چرا ... داشتم دیوونه میشدم اما نمی تونستم کاری کنم. داشتم از نگرانی می مردم اما دست و بالم بسته بود. شیدا چرا این کارو با من میکنی؟؟؟ چرا نزاشتی کنارت باشم. که اگه بودم الان می دونستم چته و به خاطر چشمهای اشکیت مثل مرغ سر کنده نمیشدم. خدایا شیدا چشه؟؟؟ چرا گریه؟؟؟؟ دیگه نتونستم چیزی بخورم. دیگه یه لقمه هم از گلوم پایین نرفت. غذامو زدم کنار و خیره شدم به شیدا. به امید اینکه سرشو بلند کنه و دوباره چشمهاشو ببینم که شاید بفهمم چشه. اما دریغ از یه نیم نگاه. زمان می گذشت و من هر لحظه عصبی تر میشدم. اخمام رفت تو هم. داشتم سگ میشدم. چرا من نباید بدونم شیدا مشکلش چیه؟؟؟؟ چرا .... هر چی صبر کردم نه شیدا سرشو بلند کرد نه خودم به نتیجه ای رسیدم. صدای ور ور آرمین و النازم رو اعصابم بود. یه یک ساعتی میشد که غذامونو تموم کرده بودیم و اینها هنوز در حال زر زر بودن. با همون اخم برزخی برگشتم سمت آرمین و گفتم: - آرمین تموم نشد؟ نمی خوای پاشی؟؟؟ فکر کنم خانما دیرشون شده. آرمین یه چشم غره به من که پا برهنه رفته بودم تو حرفش رفت و بعد یه لبخند ملیح به الناز زد و گفت: - شما دیرتون میشه؟؟؟ النازم یه لبخند قشنگ عشوه ای زد و با ناز گفت: - آره دیگه باید بریم. شیدا هم دیرش میشه خانواده اش نگران میشن. چه عجب یک ی از اینا از خودشون شعور نشون دادن. خودم زود تر از همه از جام بلند شدم و با اخم رفتم و حساب کردم و رفتم بالا. دلم می خواست با شیدا تنها بشم که ازش بپرسم مشکلش چیه که چی غم به نگاهش و اشک تو چشمهاش آورده؟ اما این دو تا کنه آویزون نذاشتن تو ماشین نشستن و مثل چسب چسبیدن تا مجبور شدم اول شیدا رو برسونم خونه و بعد مثل یه راننده الناز خانمو برسونم. آرمینم که آویزون خودم بود می خواست بیاد سوئیت. اونقدر اخم کرده بودم که پیشونیم درد گرفته بود. رفتیم سویت و بی توجه به آرمین رفتم تو اتاقم فقط بهش گفتم: - من سرم درد میکنه میرم بخوابم. اما کدوم خواب تا صبح داشتم فکر می کردم. آرتین ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا. حتما" تا الان شیدا اومده. دیشب بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که این دوری به هیچ دردی نمی خوره چون بدتر تشنه ترم میکنه. ترجیح می دم هر روز ببینمش و کنارش باشم. این جوری لااقل دلم با دیدنش آروم می گیره. درست حدس زدم. شیدا اومده. در بوتیک بازه. انگاری دیر رسیدم چون مشتری هم داریم. رفتم تو و یه سلام آروم به شیدا که با صدای در برگشته بود و دیده بودم کردم و م*س*تقیم رفتم نشستم سر جای خودم. برای اینکه زیاد زوم نکنم روش کامپیوتر و روشن کردم و دوباره روفتم سایت گردی. اما حواسمم به شیدا بود و نامحسوس می دیدمش. از دیدنم تعجب کرد. اما به روی خودش نیاوردو. هیچی هم در مورد اینکه چرا من این وقت روز اومدم مغازه نزد. من به روی خودم نیاوردم. شیدا خیل یخوشرو و خندون جواب مشتریها رو می داد. کلا" 180 درجه با شیدای دیشب فرق کرده بود. نفهمیدم تو این یه شب چه اتفاقی افتاده که شیدا انقده شنگول شده. اگه بخوام خوب دقت کنم ته چهره اش هنوز غم داره اما لبش می خنده. همینشم خیلیه. واقعا" نمی تونم ببینم که بغض کرده و گریونه. خیالم یکم راحت میشه . اما هنوزم به شدت دلم می خواد بدونم چرا دیشب انقده ناراحت بود. وای خدایا من چقدر فضول شدم؟؟؟ اینم ارٍث بود من باید از مامان می گرفتم؟؟؟ مامانم اند کنجکاوی بود. خوب نیست پسر به مامانش بگه فضول ولی خوب. مامانم تا ته و توی هر چیزیو در نمی آورد آروم نمی گرفت. انقده پیشو می گرفت تا مو رو از ماست بکشه بیرون و بعد میشد نقل مجلس. دیگه کل شهر خبر دار میشدن. چی میشد به قسم و آیه که مامان ترو به مقدساتت قسم چیزی به کسی نگو که شایدف شاید جلوی دهنشو می گرفت. یه لحظه آرزو کردم کاش مامان اینجا بود و می تونست از زیر زبون شیدا به روش خودش حرف بکشه و بفهمه دردش چیه؟ اما خوب مامان نبود و منم خوب ... زشت بود برای یه پسر خصلت فضولی. مردم چی میگن؟؟؟ کل روز حواسم به شیدا بود. اما دیگه ندیدم شیدا ناراحت باشه همه اش می خندید و خوشحال بود. یکم خیالم راحت شد. شب موقع رفتن سعی کردم خونسرد خداحافظی کنم که با جواب شاد شیدا متعجب بهش چشم دوختم. اما اون بی توجه به نگاه متعجب من راهشو گرفت و رفت. من موندم یه عالمه سوال بی جواب. باز پاساژ، باز بوتیک، باز کار ... نا امیدم نا امید از پیدا کردن یه دست خیر. یکی که کمکی بکنه و من بتونم آینده و زندگیمو نجات بدم. اما دریغ دریغ از یه دست یاری دهنده. دریغ از کسی که بیاد بگه شیدا... این همه غم برای چیه؟؟؟ زندگی منم همینه. تا بوده کار و تکیه گاه شدن برای خانواده. ازدواجمم یه جور قربانی کردن خودم ... شیدا بهش فکر نکن. تو وقت زیادی برای زندگی کردن. برای شاد بودن. برای لمس آزادی نداری. پس ازش ل*ذ*ت ببر. تو این هوای آزادی نفس بکش و بخند. از ته دل با تمام وجود. با صدای بلند. تا بشنوی تا تو گوشات بپیچه تا تو ذهنت حک بشه اینت شادی این خنده. تا تو روزهای اسارت با یاد آوریشون قدرت تحمل و مقاومت پیدا کنی. در مغازه باز شد و دو تا دختر اومدن تو. با لبخند بهشون سلام کردم. من: سلام خانمها خوبی؟؟؟ می تونم کمکتون کنم؟ دخترا لبخند زدن و سلام کردن. یکیشون به یکی از لباسها اشاره کرد و گفتک ببخشید خانم از این تونیک سورمه ایشو دارین؟؟؟ برگشتم تا ببینم کدوم لباس و می گه. با دیدنش یه لبخند اومد رو لبم. تونیک ... تونیک من ... تونیکی که آرتین برام خرید ... به سلیقه خودش .. چقدر از دیدنم تعجب کرد ... یاد شالی افتادم که برای روش بهم داد. هنوزم تو کیفمه .. هر روز و همیشه .... با لبخند تونیک و از تو یکی از قفسه ها درآوردم. صدای در و شنیدم. برگشتم ببینم بازم مشتری اومده ... آرتین بود. تعجب کردم. آرتین؟؟؟ اینجا؟؟؟ این وقت روز؟؟ مگه اون صبح ها نمیاد مغازه؟؟؟؟ از بعد مسافرتمون دیگه عصرها نیومد. دیگه وقتی من مغازه ام نیومد بوتیک. یه سلام آروم گفت. سلام کرد به من سلام کرد. نه با اخم ... نه با نگاه سرد .. آروم ... معمولی ... سلام کرد ... اونقدر خوشحال شدم که بی اختیار لبخند شادی زدم. اونقدر خوشرو و پر انرژی جواب مشتری و دادم که خودمم موندم این همه سر خوشی ناگهانیم از کجا اومده. می دونستم ... خودم می فهمیدم که انقدر انرژی و از حضور آرتین گرفتم. خدایا شکرت ... شکرت که داری کمکم می کنی تا این روزهای آخر برام ل*ذ*ت بخش ترین روزهای عمرم بشه. که تا سالهای سال با یادش زندگی کنم. همینم برام کافیه. همین تو مغازه بودنش. همین نشستن آروم و بی حرفش رو صندلیش ، پشت کامپیوترش ... همین پیچیدن بوی عطرش تو هوای مغازه برام کافیه. برام بسه ... کل روزو لبخند زدم. مهربون و سر م*س*ت جواب مشتریها رو دادم. هر از چند گاهی با همون لبخند به آرتینی که پشت کامپیوترش پنهون شده بود نگاه می کردم. می خواستم با تمام وجودم با همه ذهنم این تصویر و حک کنم. تا همیشه ... تا ابد ... کل عصر با حضوش نیرو گرفتم و خودمو آماده مقابله با مشکلات کردم. بزار زندگی سازشو برام کوک کنه. من سعی میکنم قشنگ بر*ق*صم. کیفمو برداشتم و رو به آرتین ازش خداحافظی کردم. آرتین همون جور پست میز بدون بلند کردن سرش سرد گفت: خداحافظ ... دیگه سردیش بهم نرسید. دیگه یخم نکرد ... منجمدم نکرد .... دیگه نا امید و ناراحت نشدم ... همین که هستی ... همین که می بینمت برام کافی ... تو سرد باش ... تو یخ باش ... من با حرارت نگات می کنم ... با محبت ... هنوز وقت دارم که بهت فکر کنم ... که دوستت داشته باشم. در جواب خداحافظی سردش سرخوش و شاد گفتم: خداحافظ ... با تعجب سرشو بلند کرد. به لبخند و صورت شادم نگاه کرد. چرخیدم و از بوتیک بیرون اومدم. بزار فکر کنه خلم... بزار فکر کنه دیوونه ام. اما باش ... بزار ببینمت ... امروز نتونستم عصری برم بوتیک. بد جوری کلافه ام. بدترم اینه که تو این گرما باید بیام برای مادر گرامی خرید کنم. من نمی دونم مامان کی از این مهمون بازیها خسته میشه و بی خیالش میشه. مادر من بی خیال نمیشی مارو بی خیال شو. بابا کار و زندگی دارم. چه معنی میده بیام اینجا میوه باز بزنم و یه لیست خرید بلند بالا رو ردیف کنم؟؟؟ همین مونده مامان یه سینی سبزی هم دستم بده بگه بیا بشین پاکش کن. آخه منو چه به این کارها. اثلا" ظهر به دلم افتاده بود برم سوییت تا گفتم نه برم مامان اینا رو ببینم دلمم برای آیلار تنگ شده بود. چه می دونستم مصیبت میشه برام. داشتم تو فروشگاه می گشتم و لیست ماممان و پیدا می کردم که چشمم افتادبه یه عروسک. لبته عروسک که بنود. یه دونه از این خرس پلاستیکیا بود. این خرسه که به عشق عسل میره خونه دوستاشو تو سوراخ در خونه خرگوشه گیر میکنه نمی تونه بیاد بیرون. این خرس زد بامزهه. این خرسه تو قفسه خوراکیها بود. جالب بود برش داشتم. مسئولش که دید دارم با تردید نگاش می کنم گفت: چیز جالبیه. توش پر اسمارتیزه. دستشو که بیاری پایین از تو دهنش میاد بیرون دونه به دونه. نه واقعا" جالب بود. برش داشتم. آیلار چه حالی بکنه با این. خریدام تموم شد. برگشتم خونه. انقدر دوست داشتم مثل پیز زنا غر بزنم. اما مرده و ابهتش. مامانم تا دید من خرید به دست وارد شدم هی قربون صدقه ام رفت و هی گفت: ایشا... دامادیتو ببینم و اینا ... منم تا خریدار و گذاشتم کادوی آیلار وبرداشتم و جیم زدم تا مامان دوباره شروع نکنه و نره تو مخم که بیا برو این آنا رو بگیر. اصلا" آنا کجا و من کجا ؟؟؟؟ رفتم تو اتاقم و حوله امو گرفتم و رفتم حمام. انقده عرق کرده بودم تو این گرما که همه تنم نوچ و چسبناک شده بود. از حمام اومدم و همون جور حوله به کمر ولو شدم رو تخت و دستامو گذاشتم زیر سرمو به سقف خیره شدم. چی شد که من این جوری شدم؟؟؟ منی که تو همه زندگیم از همه دخترا دوری کردم. منی که با زبونم به همه اشون نیش می زدم. منی که هیچ دختریو قبول نداشتم. یه جورایی فکر می کردم هیچکی لایقم نیست. منی که به هیچ دختری اعتماد نداشتم. چی شد که کارم به اینجا کشید؟؟؟ چی شد که عاشق شیدا شدم؟؟؟ چی شد که محبتش کم کم رفت تو وجودم؟؟؟ برای بار هزارم همه سفرمو رو دور تند مرور کردم. آره شاید همین باشه. شاید همین حس باعث شده که شیدا رو ببینم. که بفهمم با بقیه متفاوته. من هیچ وقت پناه یه بی پناه نبودم. هیچ وقت حس نکردم که کسی بهم نیاز داره. که می تونم تکیه گاه و امنیت یکی باشم. که از کسی دفاع کنم. که کسی بهم احتیاج داره. شیدا همه این حسها رو بهم می داد. حس مرد بودن. بزرگ بودم. حس اینکه قدرت دارم تا از کسی حمایت کنم. در عین حال شیداب ا همه فرق داشت. با همه دخترهایی که دیده بودم. هر چند من تو جای درستی آدمهای درستی و ندیده بودم. همه دخترهایی که من تو مهمونیها و پارتیها دیده بودم آدمهای درستی نبودن. تک و توک توشون دخترهایی پیدا میشد که دلشون پاک باشه اما ... بیشتر دخترای دورو برم دنبال پول و موقعیتم بودن. یا به خاطر قیافه ام میومدن سمتم و وقتی می فهمیدن بابام مایه داره می چسبیدن ول نمی کردن. شیدا این جوری نبود. شیدا از اولش می دونست من کیم، چیم. چی کاره ام بابام کیه کارش چیه. همه اینها رو می دونست و جلوم کوتاه نمی یومد. همه ایناها رو می دونست و بران تور پهن نکرد. اینا رو می دونست و بهم توجهی نداشت. دلم برای حاضر جوابیهاش تنگ شده بود. کاش امروز می دیدمش. همین دیدنشم برام خیلیه. عالمی داره دیدنش. صدای در اتاق منو به خودم آورد. بلند شدم و رفتم در و باز کردم. آیلار پشت در بود. من: سلام خواهر کوچولوی ناز خودم خوبی؟؟؟ ب*غ*لش کردم و یه م*ا*چ از لپش گرفتم. با اون زبون بچگونه اش گفت: داداش آرتین چی خریدی برام؟؟؟ یکم اخم کردم و گفتم: تو هم که کلا" منو شکل کادو و خوراکی میبینی. یه خنده ای کرد که دلم ضعف رفت براش. محکم ب*غ*لش کردم و یه م*ا*چ گنده از گونه اش گرفتم. رفتیم سمت تخت و از میز کنارش جعبه عروسک خرسی اسمارتیزیه رو برداشتم و دادم بهش. همچین هیجان زده جیغ کشید که یه لبخند از ته دلم زدم. گذاشتمش پایین. جعبه به دست با ذوق و جیغ دویید بیرون از اتاق و مامان ... مامان ... گویان رفت. با خنده رفتم در اتاق و بستم. مهمونا دیگه کم کم پیداشون نیشد. رفتم یه دست لباس در آوردم و پوشیدم و رفتم پایین و تا اومدن مهمونا جلوی تلویزیون نشستم و به آهنگای جدید گوش دادم. اولین مهمونا آرمین و آنا بودن. اینا که دیگه مهمون نبودن. همیشه خونه ما بودن. وای اگه مامان می فهمید که من به یه همچین چیزی حتی فکر کردم میکشتم. رفلتم جلو و با لبخند بهشون دست دادم. پشت بندش خاله اینا هم اومدن. دلم برای مهسا تنگ شده بود. ب*غ*لش کردم. ازم گله کرد که بی معرفت شدم و کلی اخم کرد به زور راضیش کردم که بخشیدم. خاله رو هم ب*و*سیدم. به مهناز فقط دست دادم. اینم زیادیش بود همچین دماغشو بالا می گرفت که یکم دیگه می برد بالا می خورد به لوستر. هنوز ننشسته بودیم که دوباره زنگ زدن. این بار زندایی اینا بودن. زندایی چاپلوسانه بهم دست داد و گفت: به به آقا آرتین. سر سنگین شدین دیگه نمی بینیمتون. یه نگاه به مامان کردم. نگران داشت به من نگاه می کردو.و زندایی زبون نیش داری داشت و مامان همیشه نگران بود که آخر بحث کردنای من و زن دایی تبدیل بشه به یه دعوای خانوادگی. اگه هر موقع دیگه ای بود. اگه هنوز همون آرتین بودم یه جوابی بهش می دادم که تا کی بسوزه اما خیلی خونسرد یه لبخند زدم و گفتم: شرمنده زدن دایی سرم شلوغ بود نشد بهتون سر بزنم. دهن همه از تعجب باز موند. حتی زندایی هم متعجب بود. خودشو آماده کرده بود که تو جواب من یه جواب دندون شکن بده اما با حرف من ... بهت زده مونده بود. فقط سرش و تکون داد و رد شد و رفت. یه لبخند رضایت بخش رو لب مامان نشست. با آرشام دست دادم و نسترن و ب*و*سیدم. آیلار یه ذوقی کرد وقتی نسترن و دید. دو تایی با هم رفتن که بازی کنن. یه نیم ساعت بعدم بابا اومد و عذرخواهی که ببخشید که دیر شد و یه کاری برام پیش اومد و اینا. من و آرمین و بابا داشتیم با هم حرف می زدیم. بقیه هم هر کدوم پراکنده شده بودن و با هم حرف می زدن. مهسا از جاش بلند شد و گفت: آرتین میای بالا. تو یکی از آهنگها مشکل دارم یه تیکش و نمی تونم بزنم بهم یاد میدی؟؟؟ من: حتما" پاشو بریم. از جام بلند شدم که با مهسا بریم سراغ گیتارم که موبایلم زنگ زد. شاهین بود. به مهسا گفتم که بره بالا منم میام. گوشی و برداشتم و خوش و بش با شاهین اونم گله از اینکه بی معرفت شدم و یه حالی ازش نمی پرسم. خلاصه بعد 5 دقیقه صحبتم تموم شد و تلفن و قطع کردم. گوشیو گذاشتم تو جیب شلوارم و راهی شدم که برم بالا و برم پیش مهشا. اومدم از کنار در کتابخونه رد بشم که برسم به پله ها که دیدم برق کتابخونه روشنه و صدای پچ پچ میاد. کنجکاو شدم بینم کی رفته تو کتابخونه. تا جایی که می دونستم غیر منو بابا و آرمین و مهسا هیچ کس اهل کتاب خوندن نبود. گفتم نکنه آیلار و نسترن رفتن اینجا بازی کنن بزنن همه چیو بهم بریزن. آؤوم رفتم پست در و آروم در و باز کردم ببینم اگه دارن خرابکاری می کنن مچشون و بگیرم اکه نه که بی سر و صدا برم و مزاحم بازیشون نشم. در و نیمه باز کردمو سرک کشیدم. چشممو گردوندم تو اتاق و... سمت راست اتاق، کنار قفسه کتابی که چسبیده بود به دیوار آرشام و آنا ایستاده بودن. اما نه ایستادن معمولی. آنا تکیه داده بود به کتابخونه و آرشامم جلوش ایستاده بود در واقع ب*غ*لش کرده بود و سرش تو گردن آنا بود و آنا هم لبخند میزد و حال خوشی داشت. فهمیده بودم که این دو تا با هم سر و سری دارن اما این جوری؟؟؟؟ آؤشام گردن آنا رو ول کرد و ..... چشمهای گردم گرد تر شد. یعنی دیگه انقدر راحتن که این جور آؤشام آنا رو می ب*و*سه و اونم اعتراضی نمیکنه و برعکس خوشحالم هست؟؟؟؟ پس این مامان ما چی میگه ؟؟؟؟؟ اخم کردم. نمی خواستم فکر بدی بکنم اما این وضعیت .... شاید واقعاگ همو دوست داشتن و الان کار من چقدر زشت بود که داشتم به عشقولانه این دو تا نگاه می کردم. آروم در و بستم و برگشتم سمت پله ها. بی خود نبود آنا انقدر با آرشام راحت بود. انقدر با هم شوخی می کردن و می خندیدن . خوب اگه همو دوست دارن پس چرا حرفی کاری چیزی؟؟؟ فکرم مشغول بود. بیا اینم از کیس مناسب مامان که انقده روش اصرار داشت. خوشحال بودم. از اینکه دیگه مامان نمی تونست بند کنه به آنا و هی بگه برو با این ازدواج کن. اخم کرده رفتم تو اتاق پیش مهسا. داشت آروم آروم گیتار می زد. منو که دید آهنگ زدن و ول کرد. دستش رو سیم موند. مهسا نگران گفت: آرتین ؟؟؟ خوبی؟ چی شدی؟؟؟ بی حوصله رفتم رو تختم نشستم و گفتم: هیچی خوبم ... مهسا یه ابروشو انداخت بالا و گفت: به منم دروغ میگی ؟ من تو رو میشناسم زود بگو چی شده. دلم می خواست حرف بزنم و به یکی بگم. این خود درگیریها داشت مثل خوره روحمو می خورد. هر چند گفتن اینکه یکی ردم کرد خیلی سخته. برای همینم مختصر گفتم: از یکی خوشم میاد اما اون از من خوشش نمیاد. مهسا ابرویی بالا انداخت و گفت: بس که بی سلیقه است. خنده ام گرفت مثل خواهر شوهرا جبهه گرفته بود. با یه لبخند گفتم: دختر خیلی خوبیه. مهسا هم لبخند زد و گفت: می دونم که خوبه اکه خوب نبود که نمی تونست یه کاری کنه که دل تور و ببره. خندیدم. مهسا خودشو کشید جلو و گفت: خوب شاید دوستت داشته باشه. تو از کجا می دونی که اون به تو فکر نمی کنه؟ یه آه کشیدم و رو تخت به پهلو دراز کشیدم و دستمو تکیه گاه بندم کردم و به مهسا گفتم: می دونم چون بهش گفتم که دوستش دارم و اون گفت نه. مهسا: جدی؟؟؟ همین جوری گفت نه؟؟؟؟ کلافه گفتم : همین جوری که نه، یه سری دلیل آورد که ما به هم نمی خوریم و اینا. مهسا: خوب دلایلش چی بود؟؟؟ بی حوصله پوفی کردمو گفتم: ول کن مهسا اصلا" حوصله ندارم. نمی خوام در موردش بگم. مهسا یکم اومد جلو و گفت: باشه نگو. به من نگو اما خودت بهش فکر کن. من به چشم یه دختر نگات می کنم. می بینم وقتی مهربونی وقتی یکی بشناستت بفهمه این ظاهر مغرور و خونسرد همه وجودت نیست که این آرتینی که هستی چقدر خوب و مهربونه نمی تونه انقدر راحت بهت بگه نه. پس حتما" باید دلیلی داشت باشه که گفته نه .... فکر کن ... به دلایل فکر کن ... ببین مشکل کجاست ... شاید تو مشکل نیستی ... شاید شما مشکل نیستین ... بعضی وقتها مشکلا چیزای دورو برن. حاشیه ها مشکلن .... اگه همینه سعی کن حاشیه ها رو از بین ببری. راحت خودتو نکش کنار. راحت کوتاه نیا. نزار یه نه جلوی خوشحالی که می تونی با اون دختر حس کنیو بگیره. بهش فکر کن و کوتاه نیا ... این و گفت و آروم از جاش بلند شد و رفت بیرون. حرفهای مهسا تو سرم می پیچید. بهش فکر کنم .... به دلایل .. به چرا ها ... شاید حاشیه باشه .... صدای مامان بلند شد. مامان: آرتین جان ... بیا شام. از جام بلند شدم و رفتم پایین. تا آخر مهمونی تو خودم بودم و بی توجه به آدمها و حرفهاشون. مهمونا که رفتن منم رفتم سویت. باید با خودم خلوت می کردم. باید فکر می کردم. به خودم ... به شیدا ... به فاصله ها ... به همه چیز .... شیدا دو سه روزی میشه که آرتین نیومده بوتیک. از النازم پرسیدم اونم گفته صبح ها هم نمیاد. دلم شور میزنه. چرا نمیاد؟ نکنه مریض شده باشه؟ یعنی حالش خوبه؟؟؟؟ دلم براش تنگ شده. تا مهلت پرداخت قرض محمودی 2 روز بیشتر نمونه. ولی من حتی 4/1 قرضشم جور نکردم. می دونم که تا دو روز دیگه زندگیم میره سمت تباهی. تنها امید این روزام دیدن آرتینه که اونم نمیاد. خدایا یه کاری بکن که بتونم ببینمش. لااقل این چند روز آخر. اسیر آرش بشم روزی 1000 بار آرزوی مرگ میکنم. بزار دلخوشیمو داشته باشم. سرم پایین بود و داشتم با خدا دردل می کردم که صدای در اومد. به هوای اینکه مشتریه لبخند زدمو سرمو بلند کردم. با دیدن آرش قلبم از کار ایستاد. چشمهام از ترس گشاد شد. بدنم بی حس شد. این اینجا چی کار میکنه؟ چی می خواد؟؟؟ هنوز که دو روز مونده پس برای چی اومده؟؟؟؟ آرش یه لبخند گشاد زشت زد و اومد سمت پیشخون. چشمش و دور تا دور مغازه چرخوند و گفت: - با کار کردن اینجا می خوای قرضتو بدی؟؟؟؟ به زور دهنمو باز کردمو گفتم: - چی می خوای؟؟؟ از نگاه کردن به مغازه دست برداشت و اومد و تکیه داد به پیشخون و بهم زل زد و گفت: - تو هنوز ادب یاد نگرفتی دختر؟؟؟؟ نمی دونی باید اول سلام کنی؟؟؟ دو روز دیگه که زنم شدی بخوای این جوری باهام حرف بزنی من می دونم و تو. به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - هنوز که دو روز دیگه نشده پس فعلا" از تو توهم بیا بیرون. یه خنده چندش کرد و یه نگاه بهم انداخت که همه تنم مور مور شد. با بدجنسی تموم گفت: - پس خودتم فهمیدی که بالاخره باید تسلیم شی و اول و آخرش مال منی؟؟؟؟ آره خودم فهمیده بودم. من می دونستم دیگه دستم به جایی بند نیست اما هنوز مونده. هنوز دو روز گرانبها برام مونده که برام مثل گنجه. بوی آزادی بوی زندگی می ده. پس نمی زارم این پسره به گند بکشتش. تا اون لحظه از ترس، از حضور ناگهانیش و از فکر به دو روز دیگه کم آورده بودم. نرم شده بودم. تو موضعه ضعیف بودم. با یاد آوری دو روز طلایی انرژی گرفتم. نیرو گرفتم. اخم کردم. از جام بلند شدم. خشک و سرد باهمه نفرتم گفتم: - بهتره بری گمشی بیرون طرف حساب من باباته نه یه بچه ننه مثل تو که منتظره که ببینه باباش می تونه یه دخترو به زور پول بخره تا اون بیچاره هم راضی شه که توی آشغالو تحمل کنه. زدم به هدف. خوب چزوندمش. آتیشش زدم. آرش قرمز شد . کبود شد. رنگ به رنگ شد. چشمهاشو خون گرفت. خیز برداشت سمتم که بزنه ناکارم کنه. یه لحظه از چشمهای خونیش ترسیدم. گفتم تمومه اسیر نشده آزاد میشم میمیرم میرم اون دنیا. چشمهامو بستم و منتظر که با باز شدن در به طور همزمان چشمهای من باز و آرش تو جاش ثابت شد و هر دو برگشتیم سمت در که ... آرتین بود ... آرتین بود که با چشمهای متعجب به من و آرش نگاه می کرد. یه اخمی کرد و رو به من پرسید. آرتین: مشکلی پیش اومده؟؟؟ داشتم ذوق مرگ می شدم. نجاتم داد. یه لبخند دندون نما و لج درآر به آرش زدم. یه لبخند پیروزی و گفتم: - نخیر این آقا هم داشتن میرفتن. مشکلی نیست. آرش چشمهاشو ریز کرد و با حرص با دندونای بهم فشرده خم شد سمتم و گفت: - هنوز کارم با تو تموم نشده. بهت نشون میدم کی بچه ننه است. پشیمون میشی. جوابش فقط یه لبخند بود که بیشتر حرصش داد. دندوناشو رو هم فشار داد و حرصی رفت بیرون. برگشتم سمت آرتین پشت میزش ایستاده بود و به من نگاه می کرد. یه لبخند بهش زدم. جواب لبخندمو نداد. یه اخم کوچیک کرده بود. آرتین: اینجا خبری بود؟؟؟ یعنی این آرش انقده تابلو بازی در آورد که آرتینم فهمیده. سعی کردم لبخند بزنم. من: نه خبری نبود. لباسی که می خواست و پیدا نکرد عصبانی بود. برای فرار از دست کنجکاوی بیشترش خودمو با قفسه ها مشغول کردم. یکم که گذشت برگشتم و سر جام نشستم. زیر زیرکی به آرتین نگاه می کردم. هنوز اخم کرده بود و مشکوک نگاهم می کرد. این نگاهش معذبم کرده بود. دستپاچه می شدم. مثل یه دزد که موقع دزدی گرفته باشنش. به ساعتم نگاه کردم. دیگه وقت تعطیل کردن مغازه بود. از جام بلند شدم و رو به آرتین گفتم: - ببخشید آقای صالح کم کم باید مغازه رو تعطیل کنیم. یه سری تکون داد و گفت: - باشه شما می تونید برید من خودم در و می بندمو میرم. من: مطمئنید؟؟؟ سرشو تکون داد. منم دیدم ایستادن بیشتر بی مورده. کیفمو گرفتم و از مغازه اومدم بیرون. رفتم طبقه اول پاساژ یه مغازه آجیل فروشی داشت. توش یه سری شکلاتای گرد داشت که کیلویی می فروختن. نیما عاشق این شکلات گردا بود. به عشق نیما یکم از این شکلاتها خریدم و از پاساژ اومدم بیرون. مسیرم طوری بود که باید از کوچه ی بزرگ و خیابون شکل ب*غ*ل پاساژ رد می شد تا برسم به مسیری که باید و خیابونی که باید ازش ماشین بگیرم. این کوچه ها رفت و آمدش متغییر بود. چون ورودی پارکینگ پاساژ تو این کوچه بود بسته به ساعت روز شلوغ و خلوت میشد. الان به نسبت خلوت بود. منم خیلی ریلکس و شیک خوشحال راه افتادم برم خونه. هم آرتین رو دیده بودم هم بریا نیما شکلات خریده بودم. بی اختیار لبخند می زدم. از جلوی ورودی پاساژ رد شدم و رفتم جلو تر. یهو یه ماشین اومد کنارم پارک کرد. به روی خودم نیاوردم. داشتم به مسیرم ادمه می دادم که بازوم از پشت کشیده شد و برم گردوند و تا برگشتم کشیده ای خوابید زیر گوشم. گوشام سوت کشید. خواستم ببینم کیه که کشیده دوم رفت زیر گوشمو بعد پرت شدم گوشه دیوار و کوبیده شدم به دیوار. ترسیده بودم کی آخه این کارو می کنه؟؟؟ نکنه گیر یه دیوونه ای، دزدی چیزی افتاده باشم؟؟؟ از ترس چشمهامو بسته بودم. -: آره می ترسی؟ چشمهاتو ببند ببند تا سکته نکنی. برا من بلبل زبونی می کنی؟؟؟ به من میگی بچه ننه؟؟؟ گفتم بد میبینی گفتم خدمتت میرسم. تا تو باشی که دیگه با من در نیوفتی. صدای آرش بود. با ترس و بهت زده چشمهامو باز کردم و به چشمهای سرخ از عصبانیتش نگاه کردم. آرش با اخم غلیظش گفتم: - خوب به من نگاه کن. من قراره بشم شوهرت فهمیدی؟؟؟ خوشم نمیاد یه دختره امل چپ و راست بهم بد و بیراه بگه. باید دهنتو بسته نگه داری تا بتونم تحمل کنم. انقده نازتو کشیدم پرو شدی. نشون دادی که لیاقت نداری. ترسیده بودم اما نمی خواستم کم بیارم. برای همین صاف تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم: - کاملا" پیداست که بچه ننه ای خودتم می دونی. اگه حرفم درست نبود تو انقدر داغ نمی کردی. آتیشش زدم. با حرفم تا کجا سوزوندمش. دیوونه شد. یه نعره ای زد و عصبی مشتشو برد عقب و با سرعت آورد جلو که بکوبونه تو صورتم. اونقدر وحشت کرده بودم که نمی تونستم هیچ کاری بکنم. تنها کاری که کردم این بود که با وحشت به مشت گره شده اش نگاه کنم که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. منتظر بودم که دیگه بیاد تو صروتم که تو فاصله چند سانتی متری از صورتم مشتش توسط یه دستی گرفته شد و پرت شد عقب. یکی اومد و یقه آرش و گرفت و کوبوندش به ماشینی که کنار پیاده رو پارک بود. دو تا مشت تو صورتش زد و یه مشتم به شکمش. -: زورت به یه دختر رسیده؟ نمی تونی با هم قد و قواره خودت در بی افتی؟؟؟ الان خوبه؟؟؟ چرا کم آوردی؟؟ مگه نمی خواستی بزنیش؟؟؟ بیا منو بزن. تازه از صدای عصبی پسر فهمیدم کیه. آرتین بود که عصبی مشت و لگد و نثار آرش می کرد. آرشم که کتک خور .... دستهاشو گرفته بود جلوی صورتش تا مشتا نره تو صورتش و تو همون حال میگفت: تو چی کاره ای؟؟؟ زنمه بابا زنمه ... مشت آرتین تو هوا خشک شد. با ناباوری برگشت سمت منو بهت زده گفت: زنـــــــــــــــــته؟؟؟؟ ؟ اونقدر چشمهای متعجب و نگاه محکوم کنند و ناراحت آرتین عذاب آور بود که فقط می خواستم یک کاری بکنم که بفهمه این درست نیست. حقیقت نداره. با ترس و چشمهای گشاد شده از ترس. سرمو تکون دادم و گفتم: نه ... نه دروغ میگه ... من زنش نیستم .. ما هیچ نسبتی نداریم ... دروغ میگه ... آرش که حالا داشت صاف می شد دستی به بینیش کشید و خون روش و پاک کرد و به دست خونیش نگاهی کرد و با حرص گفت: الان نیستی دو روز دیگه که مهلت بدهیت تموم میشه زنم میشی اونوقت می دونم باهات چی کار کنم. ببینم اون موقع هم کسی به دادت میرس.... یهو آرتین با غیض برگشت و مشت محکمی حواله دهن آرش کرد که آرش چشماش رفت بالا و نقش زمین شد. انقدر مشتش ناگهانی بود که منم ترسیدم و با یه جیغ دستمو گذاشتم جلوی دهنم. آرتین خم شد و یقه آرش و گرفت و تنه اشو کشید بالا و مشت دست دیگه اشو برد عقب و گفت: مواظب حرف زدنت باش. مگر اینکه من نباشم که بزارم به خاطر چندر غاز دختر بیچاره گیر توی آشغال بی افته. قرضش چقدر ؟؟؟ هان ؟؟؟؟ آرش یه پوزخندی زد و گفت: می خوای چی کار؟؟؟ من که از تو طلب ندارم. از این خانم خانما طلب دارم. تو واسه چی خودتو می ندازی وسط؟؟؟ آرتین مشت بعدی و کوبوند تو چونه اش اما ولش نکرد. با دستی که یقه اشو گرفته بود یه تکونی بهش داد و گفت: بهت گفتم قرضش چقدره؟؟؟ مگه پولتو نمی خوای؟؟؟ شایدم دلت کتک اضافی می خواد؟؟؟ دست آرتین رفت بالا که بازم بیاد تو صورت آرش که آرش سریع گفت: 15 میلیون ... آرتین با بهت گفت: چی؟؟؟؟ 15میلیون؟؟؟؟ برگشت سمت منو ناباور نگام کرد و دوباره به آرش نگاه کرد و با همون ناباوری گفت: یعنی همه این تهدیدا و این کتکا برای 15 میلیونه؟؟؟؟ یقه آرش و ول کرد برگشت سمت من و با یه نگاه ناباور، دلخور، شماتت گر .... یه نگاهی که انگار بهش توهین شده نگاهم کرد. آرتین همون جور که زل زده بود تو چشمهام به آرش گفت: من قرضشو می دم. خورد شدم ... شکستم ... شاید 15 میلیون برای آرتین چیزی نبود ولی برای من مرز بین آزادی واسارت بود. بغض کردم و با بغض گفتم: نمی خوام. آرتین چشمهاشو ریز کرد. سرشو آورد جلو و ابروهاشو کج کرد و گفت: چی؟؟؟ نفهمیدم؟؟؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: نمی خوام. پولتو نمی خوام. یهو آرتین منفجر شد. جوری که من از ترس تکونی خوردم و چند قدم رفتم عقب. نعره می کشید. آرتین: نمی خوای؟؟؟ نمی خوای؟؟؟ یعنی قبول کردن پول من انقدر برات سخته که حاضری خودتو بفروشی ولی از من پول نگیری؟؟؟ ساکت شد. دستشو آورد جلو. انگشت اشاره اشو جلو آورد و به چپ و راست تکون داد. چشمهاشو انداخت پاییین و با حرص گفت: نه ... نه .. دیگه نمی زارم با غد بازیت جلومو بگیری. برگشت سمت آرش و گفت: بهت چک می دم باید بهم رسید بدی. آرتین رفت سمت ماشینش که کج گوشه خیابون ول کرده بود. خم شد و از تو داشبردش دسته چکشو درآورد و گذاشت رو کاپوت ماشین و نوشتش. برگشت سمت آرش و گفت: اسم بابات چیه؟؟؟ آرش با اکراه گفت: محمود محمودی. آرتین دوباره خم شد و یه چیزایی نوشت. چک و جدا کرد و داد دست آرش. خودکارم داد دستشو گفت: بیا رو ته چک اسمتو بنویس و امضا کن. آرش یه نگاه به ته چک کرد و یه نگاه پر نفرت به منو آرتین و خودکار و گرفت و ته چک و امضا کرد. آرتین: چک و به اسم بابات نوشتم. فقط خودش می تونه وصولش کنه. برگشت سمت منو گفت: زنگ بزن به محمودی بگو چک و دادی به پسرش. با دستهایی که می لرزید گوشیمو درآوردم. شماره محمودی و گرفتم. با دومین بوق گوشیو برداشت. محمودی: سلام شیدا خانم عروس خودم. خوش خبر باشی. زنگ زدی رضایت بدی و بله بگی؟؟؟ با حرفهاش حس نفرت از اون و پسرش تو دلم پیچید و به موازات اون حس قدرشناسی از آرتین و حضورش وجودمو پر کرد. با نفرت گفتم: سلام آقای محمودی. نخیر زنگ زدم که بگم من همین الان چک بدهیمو دادم به پسرتون. چک به اسم شماست. می خواستم که در جریان باشید. محمودی صداش خشک شد و سرد گفت: مبلغ کامل و پرداخت کردی؟؟؟ من: بله. محمودی: آرش الان اونجاست؟ گوشیو بده با خودش حرف بزنم. گوشی و گرفتم سمت آرش. گوشیو با حرص از تو دستم کشید بیرون و گذاشت کنار گوشش. آرش: سلام بابا. -: .... آرش: آره به تاریخ فرداست. مبلغ کامله. باشه ..... گوشیو از گوشش جدا کرد و داد دستم. یه نگاه پر نفرت به منو آرتین کرد و یه قدم برداشت که بره. اما پشیمون شد. برگشت و با چشمهای به خون نشسته بهم نگاه کرد و گفت: شیدا خانم اشتباه بزرگی کردی . پشیمون میشی. بیچاره ات می کنم. یه لحظه بدنم یخ کرد. ترسیدم. آرتین خیز برداشت برای آرش که اونم سریع دویید و رفت سمت ماشینش و سوار شد و در رفت. من موندم و آرتین. من موندم و نگاه شماتت بارش. من موندم و توبیخ تو نگاهش. آرتین یه قدم به سمتم برداشت و گفت: برای همین گفتی نه؟؟؟؟ برای همین می گفتی ما به هم نمی خوریم؟؟؟ برای همین می گفتی که با هم فرق داریم؟؟؟ که بینمون فاصله است؟؟؟ صداش آروم شد. نگاهش ناراحت شد. آرتین: تو گفتی من نشنیدم. تو گفتی برای یه بدهی شاید مجبور بشی ازدواج کنی اما من توجه نکردم. تو تمام این مدت نه کوبنده ات پتکی شد تو سرم و من اونقدر احمق بودم که به غیر از اون نه به هیچ کدوم از حرفهای اون شبت توجه نکردم. من احمق بودم من ... تو چشمهام اشک جمع شد. آرتین .. آرتین من داشت خودشو سرزنش می کرد. نجات دهنده من قهرمانم. کسی که هر وقت به حمایت احتیاج داشتم به کسی که برام تکیه گاه بشه پیداش میشد و بود، داشت خودشو شماتت می کرد. برای من. برای مشکلات من. اونقدر ناراحت و با بغض اینا رو می گفت که جیگرم آتیش گرفت. اخم رو پیشونیش نه برای من بلکه برای خودش بود. برای ناراحت بودن از خودش برای فراموشی خودش ... می خواستم داد بزنم. فریاد بکشم که آرتینم منو ببخش. من احمق بودم. من کودن بودم که گفتم نه. که بهت نگفتم. که باهات تقسیم نکردم که بهت حق انتخاب ندادم که نذاشتم خودت تصمیم بگیری. من نادون بودم که خودم جای هر دومون فکر کردم و به نتیجه رسیدم و اعلام کردم و در آخر زجری بود که هر دو کشیدیم. خواستم دهن باز کنم و بگم حرفهای خورده شده و نگفته این چند وقتمو. خواستم اعتراف کنم. یه قدم به جلو برداشتم که دست جلو اومده آرتین بهم فرمان ایست داد. آرتین: اما تو منو محرم ندونستی ... تو منو قابل ندونستی تا تکیه گاهت باشم ... تا کنارت باشم که بتونم کمکت کنم ... تو حاضر بودی زن اون پسره انتر بشی اما از من پول نگیری ... چرا شیدا ... چرا ... سرشو بلند کرد و بانگاه غمگین بهم چشم دوخت. ناباور. انگار بهش خ*ی*ا*ن*ت شده باشه. انگار غالش گذاشته باشن. به دستش نگاه کردم. به خودش نگاه کردم که سرشو تکون می داد. به اخمش. به نگاه غمگینش. یهو برگشت و تند رفت سمت ماشین. تازه به خودم اومدم. بغضم شکست. نه آرتین نباید بره نه تا وقتی که به حرفهام گوش نداده نه نرو ... من: نه ... نه آرتین صبر کن ... نه بزار حرف بزنم ... آرتین ... اما رفت .. آرتین رفت و بغضم شکست ... نشستم رو زمین و هق هق گریه ام و سر دادم. نزاشت حرف بزنم. من خواستم بگم این بار اون گوش نکرد. نرو آرتین ... چرا رفتی ... آرتین ....
آرتین
پشت فرمون نشسته بودم و با سرعت می روندم. به کجا خودمم نمی دونستم. همه حرص و بغض و عصبانیتمو رو پدال گاز خالی می کردم.
هنوزم باورم نمیشه هنوزم گیجم.
*****
romangram.com | @romangram_com