#فقط_من_فقط_تو_پارت_308


شیدا سریع گفت: آره ....

دیگه هیچی. نه حرفی و نه حرکتی. از جاش تکون نخورد. یعنی چی؟؟؟

سرمو بلند کردم ببینم چرا جا به جا نمیشه که دوباره قفل شدم تو نگاه خیره اش. این چرا به من خیره میشه انقدر؟؟؟!!!!!

نگاهش و زل زدنش برام ل*ذ*ت بخش بود. تعجب کردم اما شاد میشدم وقتی با خودم فکر می کردم شیدا داره نگاهم می کنه. حتی اگه چیز خاصی هم نبود. یه جورایی گیج می زد. انگار حواسش نه به من نه به هیچی نیست. شاید تو یه عالم دیگه ای بود. از بی حواسیش و گیجیش و نگاهش خنده ام گرفت.

یه لبخند زدم. اما سریع جمعش کردم. باید خودمو بی تفاوت نشون بدم. یعنی من اصلا" به تو فکر نمی کنم. نمی خوام دوباره بهش نزدیک بشم دوباره وابسته اش بشم. دوباره پیش خودم خیالاتی بکنم که وجود نداره. که واقعی نیست.

همین الانم با این دوری کردنم احساسم داره منو میکشه وای به روزی که بخوام دوباره روزهامو شادیمو حسو حالمو با خنده های اون و نگاهش و چشمهاش بسازم.

دوباره سعی کردم مغرور باشم. سرد بشم. اما هر کاری با صورتم می کردم نمی تونستم نگاهمو درست کنم. نگاهم پر از نیاز بود پر از تمنای خواستن.

چشمهامو ازش گرفتم به خودم نهیب زدم. وقتی نبینمش کنترل کردن خودم و فکرم و احساسم راحت تره. وقتی چشمهاش تو نگاهم نباشه.

من: میشه یکم بری کنار می خوام از تو میز یه چیزی بردارم.

یکم خودشو جابه جا کرد و صندلیشو برد عقب. بازم جا کم بود اما چاره چی بود. ظاهرا" از جاش نمی خواست بلند بشه.

برای همین خم شدم رو میز. خم شدم و از تو کشو دسته کلید و بر داشتم. خیلی بهش نزدیک بودم. صدای نفس کشیدنش و می شنیدم. گرمای تنش و حس می کردم. پشتم عرق کرده بود. دستهام می لرزید. نمی تونستم انقدر نزدیکش باشم. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. حس می کردم داره بوم میکنه.


romangram.com | @romangram_com