#فقط_من_فقط_تو_پارت_307
نیم ساعت تو ترافیک موندم. سرم سوت میکشه. نزدیک پاساژ ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. وای اگه آرمین رسیده باشه پدرمو در میاره که دیر کردم.
تند تند رفتم بالا تا رسیدم به بوتیک. درش باز بود. تند رفتم تو. آرمین و الناز کنار هم بودن و مشغول حرف زدن و خندیدنو ببین آرمین چه جولونی میده جلو الناز. از اولم فهمیدم چشمش النازو گرفته.
یه لبخند می زنمو میگم: ببخشید داداش خیلی دیر کردم. ترافیک بود گیر افتادم. شرمنده. یه چیزی جا گذاشتم ورش دارم و بریم.
سریع برگشتم برم از تو کشوی میزم دسته کلیدمو بردارم که با دیدن شیدا خشک شدم. شیدا هنوز نرفته؟؟؟؟
با دیدنش تازه درک می کردم که چقدر دلتنگشم چقدر به دیدنش نیاز داشتم. چرا ما باید انقدر بهم نزدیک باشیم و در عین حال دور.
زل زده بودم بهشو مبهوت و غافلگیر از حضورش... از دیدنش نگاهش می کردم.
به خودم اومدم نگاهم و ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین و سلام کردم.
آروم جوابمو داد. بدون اینکه سرمو بلند کنم رفتم سمت میزم.
شیدا رو صندلی من پشت میزم نشسته بود. رفتم کنارش. کلید تو کشوی میز بود اما شیدا جلوش نشسته بود و من نمی تونستم کشو رو باز کنم. یکم ایستادم تا شاید بفهمه که خودشو بکشه کنار. نگاهم به میز بود و سعی می کردم که به شیدا نگاه نکنم تا با نگاهم قورتش ندم.
اما هر چی ایستادم شیدا تکون نخورد. مجبور شدم سرمو بلند کنم. داشت بهم نگاه می کرد. زل زده بود به من. تعجب کردم. سرمو انداختم پایین.
تحمل خیره شدن به چشمهاشو نداشتم. چشمهاش آتیشم می زد. مخصوصا" که یه جور خاصی نگاهم می کرد. اگه احساسشو نمی دونستم شاید یه فکرایی برای خودم می کردم.
یه اشاره ای به میز کردم و گفتم: میشه ؟؟؟ ....
romangram.com | @romangram_com