#فقط_من_فقط_تو_پارت_303
مدام به ساعتم نگاه می کردم. نه آرتین اومده نه این پسره رفته. دیگه باید مغازه رو ببندیم. یه ربع هم اضافه تر نشستیم. پس چرا نمیاد؟؟؟
مدام خودمو با لباسها و قفسه ها سرگرم می کردم. که مزاحم این دو نو گل شکفته نباشم. خیلی با هم گرم گرفته بودن. دیگه داشت به آتیش و خاکستر می رسید.
دلم می خواست برم بببینم چی میگن که الناز این جوری می خنده و به آرمین لبخندای مکش مرگ ما می زنه. آرمینم که یه لحظه ازش چشم بر نمی داشت. همون دفعه اولی که اومده بود از فرم خیره شدنش پیدا بود که چشمش النازو گرفته. به نظر پسر بدی نمیاد البته اینا همه اش ظاهره باید دید باطنش چه جوریه.
به خودم قول داده بودم که دیگه از رو ظاهر کسیو قضاوت نکنم. همون آرتین و قضاوت کردم و گفتم آدم نیست و بعد فهمیدم که چقدر در موردش بی انصاف بودم و اشتباه کردم کافیه.
در حال کنکاش الناز و آرمین بودم که در مغازه باز شد.
هر سه تاییمون کله هامون چرخید سمت در.
آرتین بود ....
قلبم با دیدنش ایستاد. فشرده شد. دلم براش تنگ شده بود. بی انصاف درسته که بهت گفتم نه. دلتو شکوندم. اما این حقش نیست که نزاری حتی ببینمت.
خیره به آرتین بودم. وقتی از در وارد شد آرمین و الناز و دید که جلوش رو به روی در بودن. من تو زاویه ای نبودم که با ورودش بتونه ببینتم. برای همین یه دل سیر نگاش کردم.
آرتین چشمش که به آرمین افتاد یه لبخند شاد زد گفت: ببخشید داداش خیلی دیر کردم. ترافیک بود گیر افتادم. شرمنده. یه چیزی جا گذاشتم برش دارم و بریم.
سریع برگشت سمت جایی که من بودم. من جای همیشگی اون نشسته بودم. وقتی نیست نشستن رو صندلی که مال اونه بهم آرامش میده.
چشمش به من افتاد و یهو ایستاد. مات مونده بود غافلگیر. سرد نبود ... یخ نبود .... بی تفاوت نبود .... چشمهاش علاوه بر غافلگیری یه غمی داشت یه حس قشنگ یه حسی که ناخوداگاه گرمم می کرد ...
romangram.com | @romangram_com