#فقط_من_فقط_تو_پارت_302
جان فامیل آرتین؟؟؟ یکم با چشمهای ریز پسره رو نگاه کردم تا یادم افتاد که آره این همون برادر آناست.
پسر یه لبخندی زد و گفت: بله من پسر خاله آرتین، آرمین هستم.
النازم با همون لبخندش گفت: خوشبختم. منم النازم.
الناز به من اشاره کرد و گفت: ایشونم شیداست.
سعی کردم لبخند بزنم و یه سر تکون بدم. پسر هم همین کار و کرد.
الناز: خوب چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟ برای خرید تشریف آوردین؟؟؟
آرمین: نه راستش با آرتین قرار داشتم گفت بیام اینجا.
الناز ابرویی بالا انداخت و گفت: آرتین معمولا" عصرا نمیاد مغازه.
دلم گرفت. تو این مدتی که برگشته بودیم فقط یه بار بعد یه هفته چند ساعت با هم تو مغازه بودیم اونم چون الناز نمی تونست بیاد من جاش اومده بودم. بعد از اونم آرتین دیگه عصرا که من میومدم نمی موند مغازه. یکی دو دفعه هم دیدمش که تندی اومد و یه کاری انجام داد و یه سفارشی به الناز کرد و رفت. بدون اینکه بهم نگاه کنه. انگار من نیستم. منو نمی بینه.
نفهمیدم الناز چی جوابشو داده. حواسم بهشون نبود. سرمو که بلند کردم دیدم آرمین و الناز دو تایی گرم حرف زدن شدن . خنده از رو لباشون نمی افته.
بی خیال اونا شدم و سرمو به کارم گرم کردم.
romangram.com | @romangram_com