#فقط_من_فقط_تو_پارت_301



الناز : بیا دیگه. حوصله ام سر رفته.

من: خوب بیا بریم خونه ما.

الناز پوفی کرد و گفت: خونه شما به چه کارمه آخه ؟ میگم دلم بیرون می خواد یکم خوشگذرونی میگی بیام خونه شما؟؟؟؟

کلافه بودم. النازم بد پیله کرده بود. دو ساعته که سه پیچ کرده بیا شام بریم بیرون. منم نمی خوام برم. بابا من هنوز نتونستم قرض محمودی و جور کنم. فقط 12 روز مونده و هنوز کلی پول لازم دارم. همینم مونده شامم برم بیرون بخورم که اون مقدار پولمم از دستم بره.

الناز هنوز داشت اصرار می کرد. صداش رو مغزم بود.

با حرص برگشتم و گفتم: باشه میام اما مهمون تو.

الناز یه چشم غره ای رفت و گفت: خیله خوب خسیس مهمون من میای دیگه؟؟؟

پوفی کردمو گفتم: آره میام.

نیم ساعتی مونده بود که کارو تعطیل کنیم. در حال تا کردن چند تا لباس بودم که بزارمشون تو قفسه که صدای سلام یه پسر و شنیدم.

برگشتم ببینم کی اومده که دیدم الناز داره با یه لبخند گشاد بهش سلام میکنه. خوب شاید دوست الناز باشه.

بی حرف و کنجکاو بهشون نگاه می کردم که شنیدم الناز گفت: سلام حال شما خوب هستین؟ فکر کنم شما فامیل آرتین هستین.

romangram.com | @romangram_com