#فقط_من_فقط_تو_پارت_299

- آهان ... خوب پس حالا حالا ها از عروسی خبری نیست.

مهراب یکم دیگه خودشو کشید جلو و چشمهاشو ریز کرد و گفت:

-شیدا تو نمی خوای ازدواج کنی؟؟؟

یه ابروم رفت بالا. غافلگیر گفتم:

-چه طور؟؟؟

مهراب: خوب میگم بیا ما با هم ازدواج کنیم.

چشمهام گرد شد. یعنی چی این حرف؟؟؟

با بهت گفتم:

- چی؟؟؟؟ از این حرفها نداشتیما.

مهراب دوباره دندوناشو نشون داد و گفت:

-خوب الان داریم می زنیم دیگه.

یه اخم غلیظ کردم و جدی گفتم:

romangram.com | @romangram_com