#فقط_من_فقط_تو_پارت_298


مهراب یه لبخند نیشی زد. چند ثانیه آروم نشست و دوباره گفت:

- شنیدی مامان اینا می خوان برام زن بگیرن؟؟؟؟

با چشمهای گرد شده خودمو کشیدم جلو و ناباور گفتم:

-ننننننننننننننننننه.

مهراب دوباره دندوناش و نشونم داد و گفت:

-آره مامان میگه خوب نیست عضب اقلی بمونی. بزرگ شدی و باید زن بگیری.

یه پشت چشم براش نازک کردم.

من:

-آره مثل بچه 4 ساله ها خرت میکنن. حالا عروس خانم کی هست؟؟؟

مهراب: هنوز که پیداش نکردن دارن می گردن دنبال یه دختره خوب.

خودمو کشیدم عقب و گفتم:


romangram.com | @romangram_com