#فقط_من_فقط_تو_پارت_295

شیدا

اونقدر داغون بودم که حتی نمی تونستم برم خونه. حس می کردم اگه برم خونه در و دیوارش بهم حمله میکنه. نمی خواستم تنها باشم. کیفمو برداشتمو از مغازه زدم بیرون.

در مغازه رو هم محکم مهرو موم کردم انقده دوست داشتم با سنگ بزنم بشکونم شیشه هاشو همه حرصم از آرتین و رو شیشه ها خالی کنم. اما خوب پول شیشه جدید و نداشتم برای همین بی خیال شدم.

تصمیم گرفتم که برم پیش الهه لااقل یکم خل بازی در می آرود روحیه ام شاد میشد.

نرسیده به کوچه اشون بودم که دیدم یکی داره بوق میزنه. وای خدا زبون و از ملت گرفته که با بوق با هم حرف می زنن. اما این یکی انگار خیلی بی اعصابه ول نمیکنه.

من خودم اعصابم خورده این هی بوق میزنه. برگشتم عصبی که یه چیز بار راننده بی شعرو بکنم که دیدم اه این که مهراب بی شعور خودمونه.

وقتی دید دارم نگاش می کنم عینک آفتابیشو برد بالا سرشو یه نیش باز تحویلم داد. با سر اشاره کرد که بیا سوار شو.

منم از خدا خواسته رفتم سوار شدم. قاطی قاطی بودم. هم اعصابم به خاطر آرتین خورد بود و دلم گرفته بود هم گرما مزید بر علت شده بود که سگ بشم.

تا نشستم توپیدم به مهراب.

من: تو خجالت نمیکشی؟؟؟ سر ظهری یعنی چی این کار آخه؟

مهراب با چشمهای گرد بهم نگاه کرد و گفت:

- جای تشکرته؟؟؟ من که می دونم داغ کردی گیر دادی به من. تقصیر من بیچاره چیه آخه؟؟؟؟ خوبی بهت نیومده ها.

romangram.com | @romangram_com