#فقط_من_فقط_تو_پارت_294
با خنده از جامون بلند شدیم که بریم. شیدا هنوز همون جور بی حرکت سر جاش نشسته بود و به در بوتیک نگاه می کرد. با دست به آنا اشاره کردم که راه بیافته . اونم جلو تر از من راه افتاد.
قبل از اینکه از در برم بیرون به شیدا گفتم: اگه خواستی بری خونه مراقب باش که درارو خوب قفل کنی.
همین.....
نهایت سعیمو کردم که حرفام و صدام سرد و بی تفاوت باشه. دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست ببینمش. باهاش حرف بزنم. دوباره مثل اون روزای سفر با هم بگیم و بخندیم خیلی شاد خیلی عادی مثل دوتا آدم دوتا همکار ....
اما نمی تونستم. تا می دیدمش یاد حرفای آخرش می افتادمو قلبم فشرده میشد. حس انتقام و تلافی تو و جودم شعله می کشید و همه حرکات و حرفامو تحت الشعاع قرار می داد. دست خودم نبود.
با آنا رفتیم یه فست فوت چون آنا ه*و*س پیتزا کرده بود. تو یه جو شاد غذامون و خوردیم و چون آنا می خواست بیاد خونه ما با هم رفتیم خونه.
از در خونه که وارد شدیم مامان چشماش با دیدن ما دوتا با هم برق زد و شروع کرد به سوال پرسیدن که شما دوتا با هم بودین و کجا بودین و کجا همو دیدین.
حوصله توضیح دادن نداشتم گذاشتم آنا همه رو جواب بده. من که می دونم بدبخت شدم. همین جوریشم مامان هی آنا آنا می کرد حالا که دیده با هم اومدیم پیش خودش چه خیال بافی ها که نمی کنه.
حوصله خاله زنک بازیشون و نداشتم. م*س*تقیم رفتم تو اتاقم. لباسهامو عوض کردم و رو تخت ولو شدم. مغزمو از هر چی فکره از هر چیزی که مربوط به شیدا، آنا و مامان و کلا" زندگی میشد پاک کردم و سعی کردم بخوابم.
romangram.com | @romangram_com