#فقط_من_فقط_تو_پارت_293
از این دلشادی آنا خنده ام گرفته بود. با همون خنده ام چرخیدم که یهو چشمم افتاد به شیدا. صورتش سرخ بود. یه غم بزرگی تو نگاهش بود.
خدایا این دختر چشه؟؟؟؟ یعنی برای من این جوریه؟ از اینکه با آنا دارم می خندم ناراحته؟ اگه ناراحت میشه که من با کس دیگه ای باشم پس چرا گفت نه؟ پس چرا پسم زد؟ چرا دلمو شکوند؟؟؟؟؟
نه غم چشمهاش هیچ ربطی به من نداره. نگام دوباره سخت شد و چشم ازش گرفتم.
مشتری از اتاق پرو اومد بیرون. آنا هم حالش جا اومد و سرشو از رو شونه ام برداشت و چشمهاش و پاک کرد.
داشتم به آنا نگاه می کردم که صدای شیدا رو. شنیدم که گفت: ببخشید آقای صالح با اجازه اتون من یه سر برم جایی وبرگردم.
برگشتم و نگاش کردم. کیفش و رو شونه اش انداخته بود و آماده به حرکت. الان کجا می خواست بره؟؟؟ این دختر هیچ وقت از مغازه بیرون نمی رفت. خیلی مشکوک می زنه.
نمی دونم چرا و چه جوری و از کجا این همه خصومت و سردی و بدجنسی اومد تو وجودم. یه اخم غلیظ کردم و با سردترین صدای ممکن خیلی خشک و جدی گفتم: مگه نبینید دست تنهام. النازم که نیست شما برید کی می خواد به مشتری ها برسه؟؟؟ من که یه مهمون عزیز دارم؟؟؟؟ بهتره کارتون و بزارید برای بعد.
چشمهای شیدا از حدقه بیرون زده بود. تو چشمهاش برق اشک و می دیدم. از خودم بدم اومد که جلوی آنا ضایعش کردم. خوردش کردم. طاقت نگاه کردن بهش و نداشتم.
رومو ازش گرفتم و به آنا نگاه کردم. تا دیدمش اخمامو باز کردم و بهش خندیدم. هر چی باشه آنا مهمونه اومده منو ببینه زشته باهاش اخم و تخم کنم. دوباره حرفامون و از سر گرفتیم. شیدا هم آروم سر جاش نشست و دیگه هیچی نگفت.
اونقدر با آنا حرف زدیم که ظهر شد. رو به آنا کردم و گفتم: خوب دخترخاله با ناهار دو نفره مهمون من موافقی؟
یه لبخند زد و سرشو تکون داد.
آنا: کاملا".
romangram.com | @romangram_com