#فقط_من_فقط_تو_پارت_292
دست آنا رو که گرفتم یه اخمی کرد.
جان ؟؟؟؟؟ اخم می کنی؟؟؟؟ به آنا حساسی؟؟؟ زیر چشمی یه نگاهی به شیدا کردم. م*س*تقیم به دستهای من و آنا نگاه می کرد. شیطان درونم فریاد می زد و پیشنهادای خبیث می داد.
بزار حالا که حساسه تو هم یکم اذیتش کن. یکم تلافی برای جبران دلشکستگیت. برای ترمیم غرورت. یکم .....
یه خنده شیطانی اومد رو لبم. از عمد با آنا گرم گرفتم. مدام براش جک و چیزای خنده دار تعریف می کردم که باعث میشد بلند بلند بخنده. اشک از چشماش در اومده بود.
همون جور زیر زیرکی هوای شیدا رو هم داشتم. خون خونشو می خورد. با اومدن یه مشتری مجبور شد جوابش و بده اما خیلی گیج بود. پیداست که حواسش به مشتری نیست.
مشتری یه شلوار گرفت که پرو کنه. سنگینی نگاه شیدا رو رو خودمو آنا حس می کردم. برای آنا از یکی از شیرین کاریهام گفتم که ترکوندش از خنده.
آنا هم امرزو یخش آب شده بود. دیگه مثل اون اوایل ازم غریبی نمی کرد. منم که باهاش کلا" راحت بودم. برام مثل آیلار بود. مثل یه خواهر دوستش داشتم.
آنا یه چند دقیقه ای هی جلو عقب شد از خنده آخرشم که انگاری نفسش بند اومده بود دستشو گذاشت رو شونه امو سرشو گذاشت رو دستش تا قیافه امو نبینه و یکم آروم بگیره و خنده اش بند بیاد و نفسش بالا.
از خنده های آنا خنده ام گرفته بود. دستمو به بازوش زدم و چند بار بالا پایین بردم.
با همون خنده رو لبم آروم گفتم: یکم نفس بکش موقع خندیدن چرا یادت میره اکسیژن رسانی کنی؟؟؟
دوباره شونه هاش از خنده تکون خورد اما کم کم آروم شد.
romangram.com | @romangram_com