#فقط_من_فقط_تو_پارت_291

دوباره یاد حرفهاش افتادم. نگاهم سرد و سخت شد. شیدا اگه تو بد کردی اگه بد شدی منم بد میشم.

پوزخندی زدم و به مسخره گفتم: ببند دهنت و زبون کوچیکه اتم پیداست.

سریع دهنشو بست. خنده ام گرفته بود. به زور جلوی خودمو گرفتم. قیافه اش خیلی بامزه شده بود.

تند گفت: سلام.

همه خنده امو شکل یه پوزخنده مسخره کردم و آوردم رو لبم. از صاف بهش نگاه کردم تا ببینتش. بعدش سرمو اندختم پایین و دوباره چشم دوختم به کامپیوتر و بی تفاوت گفتم:علیک سلام.

شیدام دیگه هیچی نگفت. رفت سر جاش نشست و ساکت موند. اصلا" به روی خودم نیاوردم که اونم هست. تا جایی که می تونستم سرمو بردم تو مانیتور جوری که حتی اگه بخوامم نتونم ببینمش. چون میدونستم اگه جلوی دیدم باشه نمی تونم خودمو کنترل کنم که زیر زیرکی نگاش نکنم.

نمی دونم چقدر تو اینترنت بودم. مشتری میومد و میرفت و شیدا جوابشونو می داد. منم کماکان به روی خودم نمیاوردم. انگار نه انگار که منم هستم اینجا یا شیدایی هم هست.

داشتم میلامو چک می کردم اونقدر زیاد بودن که یه هفته طول میکشید همه شونو باز کنم.

یهو یه صدای شادی و شنیدم که سلام می کرد. انگار با من بود. با تعجب سرمو بلند کردم ببینم کیه که به من سلام کرده اونم با این همه خوشی؟

سرمو که بلند کردم آنا رو دیدم که خوشحال با یه لبخند بزرگ جلوم ایستاده. جا خوردم. آنا ؟؟؟ اینجا ؟؟؟

غافلگیر از جام بلند شدم و با یه لبخند پت و پهنی گفتم: سلام ... چه طوری دختر. تو کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟ چه خبر شده که آنا خانم قدم رنجه فرمودن و مغازه محقر ما رو نورانی کردن. گفتم امروز چرا انقدر خوشحالم. می دونستم قراره یه اتفاق خوب بی افته.

دستمو دراز کردم و با آنا دست دادم. به وضوح دیدم که شیدا با شنیدن اسم آنا تکونی خورد. نگاهش متعجب همراه با بهت و پر سوال بود.

romangram.com | @romangram_com