#فقط_من_فقط_تو_پارت_287
دختره رفت سمت آرتین و با ذوق و هیجان گفت: سلام .....
با صدای سلام دختر آرتین با تعجب سرش و بلند کرد و با دیدن دختر چشمهاش اول متعجب شد بعد یه لبخند بزرگ زد و شاد سلام کرد.
آرتین: سلام ... چه طوری دختر. تو کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟ چه خبر شده که آنا خانم قدم رنجه فرمودن و مغازه محقر ما رو نورانی کردن. گفتم امروز چرا انقدر خوشحالم. می دونستم قراره یه اتفاق خوب بی افته.
من با فک پایین افتاده به آرتین و دختره و حرفهاشون و ذوق زدگی آرتین نگاه می کردم.
شوک بزرگتر بعد از شنیدن اسم دختر و دیدن اینکه آرتین خیلی صمیمی دست دختر و فشرد و کشیدش که بشینه رو صندلی پشت پیشخون بهم وارد شد.
آرتین چی گفت؟؟؟ گفت کی؟؟؟ آنا ؟؟؟!!!! این آناست؟؟؟ برای همین قیافه اش به نظرم آشنا اومد. این همون دختره است که چند وقت قبلم با آرتین اومده بود اینجا. آنا همونی که آقای صالح گفت نامزد آرتینه ....آنا ...
اسمش مثل یه چکش بزرگ تو مغزم ضربه می زد. دیدن صمیمیتشون اذیتم می کرد.
یه مشتری اومد تو مغازه مجبور شدم چشم ازشون بردارم و جواب مشتری و بدم اما اصلا" تمرکز نداشتم. سر سری جواب می دادم.
همه اش زیر چشمی به آرتین و آنا نگاه می کردم.
آرتین و آنا .... چه با هم مچن اسمهاشون. نفهمیدم چرا ولی دلم گرفت ....
مشتری یه شلوار گرفت بره پرو کنه. دوباره زیر زیرکی بهشون نگاه کردم. آرتین حرف می زد و با هر حرفش آنا لبخند می زد و این وسط هام قهقهه اش بلند میشد.
نگاه به دستهاشون کردم هنوز دست آنا تو دست آرتین بود و وسط حرفش به یکی از دستهاش یه ضربه آروم به دست آنا می زد.
romangram.com | @romangram_com