#فقط_من_فقط_تو_پارت_285
شیدا
دیشب الناز زنگ زده گفته امروز نمی تونه بیاد بوتیک. ازم خواسته به جای اون صبح برم. دلخوشیم همینه که یکم صبح ها بخوابما. اینم الناز خانم گرفتن ازم.
هنوز تو فاز خواب و اینا بودم فکر کنم کل مسیرو تا پاساژ خواب بودم. تو توهم سیر می کردم. بی توجه به اطرافم لخ لخ کنان رفتم سمت بوتیک. درش باز بود.
در و باز کردم و همزمان که وارد شدم یه خمیازه ای هم کشیدم. دهنمو باز کرده بودم که با دیدن آرتین پشت پیشخون سکته زده تو جام با دهن باز خشک شدم.
با چشم گشاد داشتم نگاش می کردم. بعد یک هفت اولین باری بود که می دیدمش.
آرتین سرش پایین بود. انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بالا آورد وچشم تو چشم شدیم.
نمی دونم تو چشمهاش دنبال چی بودم اما هر چی که بود تو نگاهش چیزی جز سردی و بی تفاوتی ندیدم.
لبش به پوزخندی باز شد.
آرتین: ببند دهنت و زبون کوچیکه اتم پیداست.
سریع دهنمو بستم و تند گفتم: سلام.
romangram.com | @romangram_com