#فقط_من_فقط_تو_پارت_284
بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: بد نبود همه اش خرید بود.
عمرا" به الناز می گفتم که چیا شده تو سفر.
الناز: یه چیزی مشکوکه. یا واقعا" شکاها خیلی آدمهای کاری و درستی هستین یا اینکه یه چیزی شده که هر دوتون دارین مخفیش می کنین.
اولیش که عمرا" باز تو یه چیزی اما آرتین و کاری بودن ... پوف .... پس می مونه احتمال دوم.
دهه بیا دختره انفقده فکر کرده ببین به چه نتایجی رسیده اگه بخواد پیله کنه از اونجایی که خیلی بد پیله است می دونم آخرش لو می دم همه چیزو.
اخم کردم و جدی گفتم: اینا چیه به هم می بافی؟ کدوم خبر؟ کدوم کشک و دوغ؟ ما رفتیم برای بوتیک خرید کنیم که کردیم. دیگه چیزی نیست که بخوام بگم.
الناز مشکوک یه ابروشو داد بالا و گفت: نه دیگه یه چیزی هست. به تو می گم چه خبر می گی خرید بعد عصبانی میشی. به آرتین میگم چه خبر اونم همین. خرید و بعدم ناراحت و عصبانی میشید.
ببینم بد زدین به تیپ و تاپ هم ؟؟؟؟
یه نفس راحت کشیدم. خدا رو شکر که ذهنش میره سمت دعوا و بزن بزن و اکشن نه صحنه های رمانتیک.
داشتم دنبال یه چاخانی می گشتم که تحویلش بدم تا بی خیال شه که مشتری عزیزی که وارد بوتیک شد جونمو خرید. بعدشم که اونقدر سرمون شلوغ شد که دیگه کلا" از یاد الناز رفت.
romangram.com | @romangram_com