#فقط_من_فقط_تو_پارت_283
یه لبخند عظیم زد. بدتر از پسرش خودش بود. کلا" خانوادگی حال بهم زن بودن.
رسید و گرفتم و زدم بیرون. حالم خیلی بد بود. خدایا چی کار کنم؟ تو 3 هفته از کجا پول جور کنم؟ از کی قرض بگیرم که بدتر از محمودی نباشن؟؟؟
اونقدر فکر کردم و پیاده رفتم که نفهمیدم کی این همه راه تا پاساژ رفتم. ناخداگاه اومه بودم پاساژ. تنها جایی که فعلا" بهم آرامش می داد و منو از بدبختیهام دور می کرد.
تو خونه دیدن بابا و مامان و نیما بی قرارم می کرد. همه اش فکر زندگی اونا بودم. نمی دونستم چی کار کنم. اگه یه وقت مجبور شم راستی راستی زن اون آرش احمق بشم بابام و چی کار می کردم. خانواده امو؟ هر چند با حقوق بازنشستگی بابا می شد یه زندگی ساده رو اداره کرد.
رفتم تو پاساژ و رفتم سمت بوتیک. الناز تنها پشت پیشخون نشسته بود. با لبخند سلام کردم.
-: سلام النازی خوبی؟؟؟؟
تا منو دید با ذوق از جاش بلند شد و اومد ب*غ*لم کرد.
الناز: سلام شیدا خانم گلِ سفر کرده. دیگه تحویل نمی گیری. رفتی و اومدی سر سنگین شدی.
با دست زدم تو بازوش.
من: گمشو من دیروز برگشتم الانم که جلوی تو ایستادم کی سر سنگین شدم و تحویلت نمی گیرم؟ چرا الکی حرف در میاری؟
با الناز رفتیم و نشستیم رو صندلی.
الناز: خوب ختانمی چه خبر سفر خوش گذشت؟؟؟چه کردین؟؟؟
romangram.com | @romangram_com