#فقط_من_فقط_تو_پارت_280


از جا بلند شدم و برای منحرف کردن ذهنش گفتم:

- زود باش بخور که خیلی کار داریم...

اما ذهن خودم تا آخر کار درگیر بود... درسته غرورم شکسته بود اما خب.....

وقتی از بیرون به ویترین نگاه کردم لبخند رضایت بخشی روی صورتم نشست... واقعا دیزاینش از قبل خیلی خوب تر شده بود.. به داخل رفتم و رو به الناز که مثه جنازه روی صندلی افتاده بود گفتم:

- من برم دیگه...

بهم نگاهی کرد و گفت:

- باشه... به شیدا زنگ زدم گفت داره میاد... بعد از اینکه اومد منم میرم. خیلی خسته شدم امروز..

- باشه.. پس فعلا!

- خداحافظ...

با سرعت از پاشاژ خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم.. هم دوست داشتم دوباره ببینمش هم این که نمی خواستم ببینم و به ریشم بخنده.. راه اول رو انتخاب کردم و به سمت سوئیتم راه افتادم..




romangram.com | @romangram_com