#فقط_من_فقط_تو_پارت_279
حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که زنگ زدم از فست فود طبقه ی پایین برامون دو تا پیتزا بیارن... هنوز یه مقداری مونده بود..
در حال غذا خوردن بودیم که گفت:
- چه خبرا؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خبری نبود... خرید بود و خرید.. باید چیزی بشه مگه؟
لبخندی زد و گفت:
- هیچی.. همین طوری پرسیدم... کاش به شیدا هم می گفتیم بیاد کمکون کنه... اینطوری زمان کمتری می برد..
با شنیدن اسمش یاد اون شب و غرور شکسته ام افتادم..
با اخم غلیظی گفتم:
- لازم به وجود اون نیست.. خودمون تمومش می کنیم..
ابروهاشو داد بالا و گفت:
- معلوم نیست چه بلایی سرت آورده که این جوری از دستش شکاری!
romangram.com | @romangram_com