#فقط_من_فقط_تو_پارت_278


سرویس بهداشتی ها هم زیاد تغییری نکرده بودن... اما در کل سوئیت از قبل خیلی بهتر شده بود و الان بیشتر دوستش داشتم..

بعد از خوردن یه لیوان نسکافه از سوئیت زدم بیرون تا یه وقت دیر به بوتیک نرسم...

وقتی ماشین رو پارک کردم دیدم بار ها هم رسیده...

سه تا کارگری که بابا با وانت بار فرستاده بود بار ها رو خالی کردن و بعد از گرفتن رسید از طرف من رفتن و گفتن که دستمزدشون رو از بابا می گیرن...

داشتم بارهارو یکی یکی باز می کردم که الناز رسید:

- سفر به خیر آقای صالحی کوچک...

برگشتم و با لبخند دستشو که جلو آورده بود فشار دادم و گفتم:

- مرسی... می گم اینا رو چه کار کنیم؟

رفت به سمت در و قفلش کرد و گفت:

- بوتیک رو تعطیل می کنیم تا اینا رو بچینیم.. نمیشه که وقتی داریم اینا رو می چینیم همزمان به فروشنده ها هم جوابگو باشیم!

باشه ای گفتم و شروع کردیم به باز کردن لباس ها.. یکی یکی بازشون می کردیم و از اونایی که بهتر از بقیه بودن یه مدل برای توی ویترین کنار می زاشتیم و بقیه رو توی قفسه ها میزاشتیم...


romangram.com | @romangram_com