#فقط_من_فقط_تو_پارت_277

تردید و دو دلی و پشیمونی تو دلم چنگ زد. الهه راست می گفت. من حتی به آرتین فرصت انتخابم ندادم. فقط با بی رحمی تمام ردش کردم. ولی اون موقع چقدر کارم درست به نظر می رسید.

بعد نیم ساعت از الهه خداحافظی کردم و برگشتم خونه. تمام راهو به خودم به آرتین و به آینده ای که با جواب مثبتم می تونستم داشته باشم فکر کردم.



اما چه سود. من که نمی تونستم برم به آرتین بگم پشیمون شدم و جوابمو بله است. نه وقتی که اخلاقش این جور سرد و یخ شده بود. نه.....



صبح اولین کاری که کردم این بود که رفتم دم شرکت رضا و کلید سوئیتم رو ازش گرفتم...بعد از اون به سوئیت رفتم تا ببینم چطور شده

با باز کردن در سوئیت حس کردم اشتباهی اومدم... همه چیز کاملا تغییر کرده بود...

توی هال یه نیم ست سفید مشکی قرار داشت و کاناپه ی تخت خواب شو سه نفره ای هم روبروی تلویزیونی که به دیوار زده شده بود قرار داشت...

یه میز مربع شکل تقریبا کوچیک وسط هال بود با یه قالیچه ی سفید ساده...

کاغذ دیواری های مشکی که دایره های بزرگ تو در توی سفید روشون بود هم خیلی فضا رو شیک کرده بودن..

آشپزخونه تغییر زیادی نکرده بود و تقریبا همون آشپزخونه ی قدیمی بود..

اتاق خوابم هم همون طور که خودم توی ذهنم بود خوب از آب در اومده بود... کاغذ دیواری های آبی تیره و تخت و کمد لباسی و میز مطالعه ی سفید...ساده و شیک بود..

romangram.com | @romangram_com