#فقط_من_فقط_تو_پارت_274
****
روز از نو روزی از نو . دوباره ایران و دوباره کار کردن تو بوتیک. خیلی هیجان دارم که برم و جنسا رو بچینم و ببینم استقبال مردم از لباسهایی با سلیقه من چیه. خیلی خوبه. دلم برای النازم تنگ شد بود.
فردا باید یه سر به محمودی هم می زدم. باید یه مقدار از قرضشو می دادم. هنوز پولشو کامل جور نکردم. باید برم دوباره التماس که یکم دیگه بهم مهلت بده.
از التماس کردن به چند تا آدم تازه به دوران رسیده متنفرم اما خوب چاره ای ندارم. بابام مهمتره.
من عصری باید برم بوتیک. صبحم آزاده.
زنگ می زنم به الهه و باهاش قرار میزارم. کلی دلم برای خل بازیهامون تنگ شده.
بعد مدتها که میبینمش با جیغ دست می ندازیم دور گردن همو سفت همدیگرو ب*غ*ل می کنیم.
بعد کلی خوش و بش میریم کافی شاپ همیشگی میشینیم. سفارش بستنی میدیم.
romangram.com | @romangram_com