#فقط_من_فقط_تو_پارت_273

من کجا و آنا کجا. ما چه صنمی با هم داریم. این دختر جلوی من کم حرف و بی زبونه در صورتی که میبینم با بقیه خوب حرف میزنه، گرم میگیره و می خنده.

من الان با این حال روحیم بعد از سرخوردگیم از شیدا چه وقتی دارم که بخوام به یه دختر بااین اخلاقای متضاد فکر کنم.



آنا همون دختر خاله باشه برام بهتره.

شیدا





واقعا" هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. چه آرامشی داره این خونه. بودن کنار بابا و مامان و نیما. اما نمی دونم چرا یه حسی تو وجودمه انگار یه چیزیو گم کردم. نمی دونم.

سوغاتی های مامان اینا رو برداشتم و رفتم پیششون.

خیلی خوششون اومد مخصوصا" نیما که عاشق ماشینش شد. قدر اون لحظه که نیما با ذوق پرید و ب*غ*لم کرد و ب*و*سیدم وبه خاطر کادوش ازم تشکر کرد از آرتین ممنون شدم.

واقعا" لطف بزرگی کرده بود.

درواقع دل این بچه رو آرتین شاد کرده بود نه من. یه بغضی نشست تو گلم. به زور بغضمو فرو دادم و بلند شدم که به مامان کمک کنم.

romangram.com | @romangram_com