#فقط_من_فقط_تو_پارت_272


- به خاطر این که شیدا حاضر نمی شد با یه پسر جوون مجرد بره مسافرت... نمی دونم متوجه شدی یا نه... اما اون خیلی به این مسائل احترام می زاره و خیلی دختر خوبیه... مجبور بودم بگم نامزد داری و خیالشو راحت کنم تا باهات بیاد.. اگه خودت تنها می رفتی خرید مرید رو بی خیال می شدی.. به مسئول تور هم این حرفو زدم چون نمی شد بگم یه دختر و پسر جوون رو قراره تنها بفرستم سفر و با این حرف آبروی خودم رو خریدم.. پدر این دختر از دوستای چندین و چند سالمه...

از جام بلند شدم وگفتم:

- من کاری که گفتید رو انجام می دادم. چه با شیدا چه بی شیدا... الان هم میرم بخوابم...

- فردا کاری داری؟

- چطور مگه؟

- آیلار اصرار داره بهش گیتار یاد بدی.. من که بلد نیستم براش بخرم گفتم خودت بری بخری..

- خودم می خرم براش.. فردا هم باید جنسارو ببرم بوتیک و ویترین ها رو درست کنم..

- باشه.. شبت بخیر..

زیر لب شب بخیری گفتم و بعد از ب*و*سیدن آیلار به اتاقم رفتم...

روی پهلو دراز کشیدم و پوفی کردم.. خسته شدم از این بند و بساط های مامان... اصلا به این فکر نکرد که ممکنه منی که از سفر اومدم و چهار ساعت توی راه بودم خسته باشم... همه ی ایل و تبارش رو دعوت کرد...

اینم از قضیه آنا نمی زاره پام برسه ایران بعد بگه.


romangram.com | @romangram_com