#فقط_من_فقط_تو_پارت_268


یه چند دقیقه ای ایستادیم و بابا با پدر شیدا خوش و بش و تعارف که بفرمایید خونه ما و اینا اما پدر شیدا به بهانه اینکه بچه ها خسته ان و بهتره که زودتر بریم خونه و تا استراحت کنن قبول نکرد. از منم تشکر کرد که تو این مدت هوای شیدا رو داشتم و مراقبش بودم.

یه نگاهی به شیدا امداختم. سرش پایین بود.



خداحافظی کردیم و برگشتیم پیش مامان اینا و رفتیم خونه.

آرتین





طرفای ساعت ده و نیم بود که همه رفته بودن و مامان گفت:

- بیا بریم توی هال..

- مامان خسته ام.. می خوام برم بخوابم

- نمیشه که پسرم.. مگه هواپیما رو هدایت کردی که خسته ای؟ دلمون برات تنگ شده


romangram.com | @romangram_com