#فقط_من_فقط_تو_پارت_267

یه نگاهی از پشت شونه های بابا به شیدا و خانواده اش کردم. بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: شما برید من نمیام. حوصله ندارم.

بابا یه اخمی کرد و گفت: یعنی چی حوصله ندارم؟؟؟ زشته. اتفاقا" تو حتما" باید بیای. پدرش خیلی بهمون اطمینان کرده که دختر تنهاشو با تو فریستاده تو یه کشور غریب.

دیدم بابا بیراهم نمیگه. از طرفی اگه نمی رفتم یه بساطی داشتیم با بابا و سخنرانیش.

آیلار و گذاشتم پاششن و با بابا رفتیم سمت شیدا و خانواده اش.

بابا از دوربابای شیدا رو دید و از دو متری دستشو گذاشت رو سینه اشو گفت: سلام حاج آقا خوب هستید؟؟؟ خوشید؟؟ حالتون بهتر شد؟؟؟

بابا شیدا هم خوشرو لبخند زد و گفت: سلام آقای صالحی حال شما ؟ ممنون.

به هم رسیدن و دست دادن و منم سلام کردم و دست دادم. با مامان شیدا هم سلام علیک کردم. زن مهربونی به نظر می رسید.

چشمم افتاد به نیما که کنار شیدا ایستاده بود و پاهای شیدا رو ب*غ*ل کرده لبود.

لبخند زدم و نشستم رو پام که هم قدش بشم. یه دستی به سرش کشیدم و گفتم: پس تو آقا نیمای گل هستی؟؟؟؟

نیما فقط سرشو تکون داد. دستمو دراز کردم و همراه یه لبخند گفتم: منم آرتینم. خوشبختم. خیلی دوست داشتم که ببینمت.

نیما اول یه نگاه نامطمئن به من و دستم انداخت و سرشو بلند کرد و یه نگاهی هم به شیدا انداخت. وقتی شیدا سرش و تکون داد. نیما صاف ایستاد و دستشو گذاشت تو دستم.

با لبخند چند بار دستمون و بالا و پایین کردم. چشمهای این پسر چقدر شبیه خواهرش بود.

romangram.com | @romangram_com