#فقط_من_فقط_تو_پارت_266
نگران شدم. چرا داره گجریه می کنه؟؟؟؟
نگران بهش نگاه کردم. اما یاد دیشب افتادم. اخم کردم و نگاهمم بی تفاوت شد.
شیدا گوشیهاشو از تو گوشش در آورد.
گفتم: رسیدیم پاشو.
بی توجه به اون خودم زودتر راه افتادم. چرا باید صبر می کردم که بیاد؟؟؟؟ مگه انقدر منتظرش بودم فایده ای هم داشت؟؟؟؟
خواستم بی تفاوت برم اما نتونستم. هر چی باشه هنوز مسئولیتش با من بود. قدمهامو آروم کردم تا بهم برسه. به هوای اینکه که پشت جمعیت گیر کردم منتظرش شدم و اصلا" به روی خودم نیاوردم.
وسایلمون و گرفتیم و اومدیم بیرون. از دور بابا و مامان و آیلارو دیدم. آنا و آرمینم اومده بودن.
خوشحال لبخندی زدم بهشون و اومدم برم پیششون که شیدا از کنارم تند رد شد و به سمت یه زن و مرد و یه پسر بچه رفت و خودشو تقریبا|" پرت کرد تو ب*غ*ل خانمه.
چشم ازشون برداشتم. حتما" بابا و مامان و داداشش .... اسمش چی بود .... آهان نیما بودن ....
رفتم سمت بابا بااش دست دادم. مامانو ب*و*سیدم و ب*غ*ل کردم. آیلار و بلند کردمو ب*غ*لش کردمو همون جوری با آنا و آمین دست دادم. در حال خوش و بش بودیم که بابا صدام کرد.
بابا: آرتیم میگم فکر کنم خانواده شیدا اومدن استقبالش بیا بریم باهاشون سلام علیک کنیم.
romangram.com | @romangram_com