#فقط_من_فقط_تو_پارت_265
بعد از تحویل گرفتن وسایلمون بیرون اومدیم. چشم چرخوندم اول از همه خانواده آرتین و دیدم که به استقبالش اومده بودن. یکم اون طرف تر مامان و بابا و نیما بودن. با ذوق رفتم سمتشون.
خودمو انداختم تو ب*غ*ل مامان. چقدر به آرامش آ*غ*و*شش نیاز داشتم. دلم می خواست براش درد و دل کنم و همه چیزو بگم اما .....
من یاد گرفتم که مقاوم باشم که همه چیزو تو دلم بریزم و غمهامو فریاد نکنم.
از مامان جدا شدم و بابا رو ب*غ*ل کردم. بعدم همچین نیما رو ب*غ*ل کردمو چلوندمش که جیغش در اومد.
آرتین
تو کل پرواز چشمهامو بسته بودمو خودمو به گوش کردن آهنگ مشغول کردم. نم یخواستم ببینمش نمی تونستم نگاهمو کنترل کنم. با اینکه دلمو شکسته بود اما بازم .....
همه تلاشم این بود که بی تفاوت باشم. که سرد باشم. که نشون بدم دیگه برام مهم نیست. که دیگه همه چیز تموم شد.
هنوز عصبانی بودم. هنوز شیدا رو مقصر می دونستم. دیشب می تونست برامون یک شب رویایی بشه اما برعکس شد بزرگترین کاب*و*س زندگیم. شب شکستن خودم، غرورم و قلبم. چیز کمی نبود.
چشمهامو باز کردم . داشتیم فرود می اومدیم. تموم شد. دو هفته رویایی با پایان تلخش تموم شد.
هواپیما فرود اومد. به شیدا نگاه کردم. اصلا" از اولش یادش رفته بود کمربندش و باز کنه چشمهاش بسته بود شاید خواب بود.
صداش کردم. جواب نداد. عکس العملی هم نشون نداد. دوباره صداش کردم. وقتی بازم تکون نخورد دستمو گذاشتم رو شونه اشو تکونش دادم.
یهو چشمهاشو باز کرد. چشمهاش سرخ سرخ بود. نه سرخی که به خاطر خواب ایجاد بشه نه انگار... انگار گریه کرده ....
romangram.com | @romangram_com