#فقط_من_فقط_تو_پارت_221

دوست داشتم باهاش حرف بزنم و ازش بخوام بهش فکر کنه. که با خودشو احساسش صادق باشه. بهش بگم که چه تغییراتی در من ایجاد کرده.

چشمم بهش بود. نفسهاش آروم شد. منظم شد. تو خواب سرشو جابه جا کرد و تو یکی از این جابه جایی ها دستشو همراه دست من کشید و برد سمت صورتش و چسبوند به صورتش. تنم گر گرفت. دستمو کشیدم عقب که با دستش نگهم داشت.

گیج بودم. یعنی بیداره؟ یعن یتو بیداری این کارو کرده؟

آروم صداش کردم.

-: شیدا ....

با اون یکی دستش خوابالود یه دستی به صورت و موهاش کشید و دوباره دستشو با دستم کشید برد روی بالشتش.

رفتم جلوش. نفسهاش هنوز منظم بود. صورتمو بردم نزدیک تو فاصله خیلی کم.

نفسهام به صورتش می خورد. اگه بیدار بود یک عکس العملی نشون می داد. نمی تونست اسن حالتو حس کنه و کاری نکنه نه الان که تنها بودیم.

پس خواب بود. خودمو کشیدم عقب. بی اختیار لبخند زدم.

زیر لب گفتم: شیداست دیگه. تو خوابم حس امنیت نمیکنه. اگه با دست من این حس و می کنه بیا دستم مال تو.

دوباره دراز کشیدم و چشمهامو بستم. یکم بعد خوابم برد.

شیدا

romangram.com | @romangram_com