#فقط_من_فقط_تو_پارت_222
یه نفسی کشیدمو یه تکونی تو جام خوردن. نوری که ا پنجره می تابید تو صورت و چشمهام بود و اذیتم می کرد.
آروم چشمهامو باز کردم. اولین چیزی که دیدم صورت آروم و چشم بسته آرتین به فاصله 2-3 وجبی صورتم بود.
یه باز چشمهامو باز و بسته کردم. همه اتفاقات دیشب یادم اومد. چشمم خورد به دستهای گره شدمون رو بالشتم نزدیک صورتم. چشمهامو ریز کردم.
وقتی می خوابم عادت دارم که دستمو بزارم زیر صورتم. این جور که پیداست انگاری دیشبم عادتم و ترک نکرده بودم. لبخند زدم. چقده دیشب خوب خوابیده بودم. با حس امنیتی که از حضور و دست آرتین بهم منتقل چقدر آروم خوابیدم.
آروم دستموکه زیر دست آرتین بودو آوردم سمت صورتم. چشمهامو بستمو آروم گونه امو گشیدم به دستش. مثل نوازش بود. یه حس قشنگی بهم دست دا. یه لحظه تو دلم آرزو کردم که کاش صاحب این دستها مال من بود. برای همیشه.
تنها پناه من بابام بود که اونم بعد از سکته اش زمین گیر شد بعد اون من شده ام بزرگ خونه. دیگه پناهی نداشتم. پناهم خودش نیاز به یه حامی داشت. باید رو
پای خودم می ایستادم. باید مقاوم می بودم. باید تکیه گاهی میشدم برای بقیه. برای بابام. مامانم. نیما.
دیگه جایی برای ضعیف بودن نمی موند.
اما من اینجا کنار این مرد حس حمایت شدن و درک کردم. حس شیرین اینکه یکی ازت حمایت کنه رو چشیدم. مگه یه دختر چه بیشتر از این می خوای. چی بیشتر از یه حامی یه پناه.
romangram.com | @romangram_com