#فقط_من_فقط_تو_پارت_220
می فهمیدم که بریا چی تشکشو چسبونده بهم می خواست نزدیک تر باشه. که ترسش کمتر شه.
یه لبخند اطمینان بخش بهش زدم.
دوباره رفت زیر پتوش خوابید و خودشو تو پتوش پیچیدو دستشم گذاشت رو بالشتش و سرشو رو بالشت جابه جا کرد.
چشم ازش برنداشتم. تو همون حالت خودمو سر دادم روی تشک و دراز کشیدم.
به سمت شیدا دراز کشیدم. می تونستم صورتشو ببینم. چشمهایی که رو هم فشار می دادن تا آروم بمونن و باز نشن.
دوباره یه باد تند اومد و در و به شدت تکون داد. دست شیدا دوباره به بالشتش چنگ زد.
آروم دستمو پیش بردم و گذاشتم رو دستش. چشمهاشو باز کرد. تو چشمهام دقیق شد.
آروم گفتم: تا تو بخوابی من بیدار می مونم. پس بی ترس بخواب.
یه نگاه به دستهامون کرد و دوباره تو چشمهام نگاه کرد. آروم سرشو رو بالشت تکون داد و این بار آروم چشمهاشو بست. دیگه چشمهاشو رو هم فشار نمی داد. دیگه از ترس نمی لرزید. دیگه خودشو تو پتوش نمی پیچوند و پنهون نمی کرد.
نگاهش کردم. به آرامشی که پیدا کرده بود. خوشحال شدم که تونستم بهش آرامش بدم. کاش می تونستم ب*غ*لش کنم. کاش می تونستم حرفهای دلمو بهش بزنم. کاش می تونستم از احساسم بگم و از احساس اون بدونم.
اما الان وقتش نبود. وقت این نبود که این حرفها رو بگم. اونم اینجا. تو این تاریکی و ظلمات شب. تو این تاریکی و تنهایی.
romangram.com | @romangram_com