#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_85
زوری از جام بلندشدم و با گرفتن دیوار سیع کردم خودمو به در برسونم که با تکون خوردن بچه دادم رفت هوا پریاهم معلوم بود ترسیده و ازم میخواست نفس های عمیق بکشم با بدبختی خودم و به در رسوندم و بعده پایین کشیدنه دستگیره در پاهام سست شد و روی زمین افتادم و پریا با رنگ پریده داخل خونه شد
_نکن پویان پویاااااان ای بابا
_اِ چقدر وول میخوری
درگیر بودیم که صدای ونگ ونگ تبسم بیدار شد تُن صداش خیلی بلند بود جوری زجه میزد انگار دارن کتکش میزنن پویان و من تندی از جامون بلندشدیم پویان سریع توبغلش گرفت و شروع کرد به قدم زدن و کم کم صداش کم شد بیشرف اروم شد و همین جوری زل زد به پویان انگار نه انگار دو دقیقه پیش گریه میکرد: دخترم عزیزم اوسگلمون کردی بابا اره فدات بشم من وااااای مهتابببب
سریع از جام پریدم و گفتم: چیشد رفتم سمتش و با نگرانی به بچه نگا کردم که گفت: هیچی خندید
به تبسم نگا کردم اثار خنده رو صورتش نبود سریع لباسامو راست و ریس کردمو از اتاق خارج شدم پویانم که داشت تبسم و میخوابوند خداییش تواین چهار روز خیلی کمکم میکرد
دردام خیلی کم شده بود همین جور که از پله ها پایین میرفتم صدای مامان مهسا و خاله خانم واضح تر میشد
خاله خانم: من این چیزا حالیم نیست الینارو باید توی روسیه بزرگ بشه چه با پدرو مادرش چه بی پدرمادرش
_اخه خاله جان چطور امکان داره بخدا پویان بفهمه قیامت میکنه
_این چیزا واسم مهم نیست مهسا
این پیره زن غیره قابله تحمله واقعا تحملش سخت بود اصلا با شنیدن این حرفش نترسیدم چون پویان مرده بی عرضه و تو سری خوری نبود
_سلام مامان مهسا سلام خاله جان
_سلام دخترم
خاله خانم طبق این چهار روز با تکون دادن سرش جواب سلامم و داد
مریم خانمممم
romangram.com | @romangram_com