#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_83
مهتاب: چرا اینکارو کردی پویان
پویان: کار خاصی نکردم واسه تو و دخترم نگیرم برم واسه بقال سره کوچه بگیرم
مهتاب: پویان من حیلی ممنونم
پویان: نمیخواد ممنون باشی بابا بیا اینجا کارت دارم
مهتاب: پووووویاااااان
پویان: پویان ، مویان نداریم بدو بیا
اروم از روی تخت جوری که مهتاب از خواب بیدارنشه بلند شدم و بعده دوش گرفتن لباسامو پوشیدم و از خونه خارج شدم و به سمت بیمارستان روندم باید این خونرو بفروشم و یه خونه نزدیک بیمارستان بگیرم
وارده بیمارستان که شدم خانم جمشیدی یه چسب به تمام معنا بدتر از جواهر اومد سمتم: سلام اقای دکتر
سرمو تکون دادم و گفتم لیست مریضای امروزو بیارید اتاقم
جمیشدی: چشممممممم
ای مرگ
وارده اتاق شدم و با دیدن سولماز که تو اتاقم بود چشمام گرد شد
-تو اینجا چیکار میکنی
(مهتاب)
از خواب که بیدار شدم پویانو ندیدم فهمیدم صبح زود رفته بیمارستان خیلی سنگین شده بودم زوری از تخت پایین اومدم و رفتم تو اشپزخونه واسه خودم و خانم و بی نام یه میز مفصل چیدم و دور از جونم عین گاو خوردم بدون جمع کردن میز وارده اتاق صورتی پرنسسم شدم دخترم خیلی خوش شانس بود منوستاره یه عروسک داشتیم که همیشه توخونه هم سرش دعوا بود دخترم صاحب یه اتاق صورتی با سرویس خوابه سفید صورتی بود که به لطف عمه ی طراحش خیلی خوشگل توی اتاق چیده شده بود(خودتون یه اتاق بچه خوشمل تصور کنید) دوباره ۵مثل هر روز به سمت لباسای کوچولوش رفتم همشو پخش زمین کردم دونه دونه همرو با ذوق نگا میکردم و با تصوره دختر کوچولوم تو این لباسا دلم قنج میرفت حالم خوب بود ولی درد کمی که از صبح داشتم هرلحظه بیشتر میشد و اذیتم میکرد ترسیدم گرمم شده بود اروم اروم خودمو به تلفن رسوندم و با دستای لرزون شماره ی پویان رو گرفتم سیع میکردم دردم رو نادیده بگیره دخترم زیادی تکون میخورد و سیع داشت یه هفته زودتر از موعده مشخص شده به دنیا بیاد
romangram.com | @romangram_com