#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_79

زمزمه وار طوری که خودمم زوری صدامو شنیدم گفتم: میشنو..م ..خوبم

_تو که منو کشتی خانم درد نداری

_خـــــــــو..بـــم پــویـ..ا..ن

_جان پویان

_حــا...لــ..ش..خــوبه

_.......خوبه دردت به سرم خوبه

پــوبان خم شد و پیشونیم رو ب*و*سید خیالم راحت شد ولی ترسی که تو دلم بود نمیزاشت باور کنم همه چی خوبع

قبل اینکه پویان دهن وا کنه و چیزی بگه مامان مهسا باچشما متورم و سرخ شده از اشک وارد اتاق شد با دیدنش فهمیدم همه چی همون جور که پویان گفت مرتب نیست: مـــــــــردهـ دروغ گفتـــــی مـــن بغـــلش نکـــــــــردم پـــویــان رفـــت ارهـــ نفس در نمیومد نه ماه انتظار رفت تمام امیدم دختـــــــــــرم

پویانم خودش دست کمی از من نداشت و متعجب به مامان مهسا نگا میکرد

_مـــامـــانــــ چـــیــــ...شــــدهـ

مهتـــــــاب ارومـــــ باشــــ

مامان: ارون باش مهتاب خواهش میکنم اروم باش دخترت صحیح و سالمه پویان تو یه چیزی بگو

_شنـــیــدم خـــودم شـــنیـــدم صدای گریشــــو زنــــدســـ دختــــرم هــســــت

_هــست مهتاب هــست الان پرستار میارش یه دختر کوچولو ناز به دنیــا اوردی دختـــرم

از شدت گریه نفس نفس میزدم مثل بچه ها با دستام اشکام و پاک کردم و گفتم : میــــخـوام بــبــیــنـــمــش


romangram.com | @romangram_com