#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_78
_ خواهش میکنم این چه حرفیه من خیلیم کنجکاوم بشناسم عموی دخترمو
_مادرم یه زنه روسی بود که عاشق پدرم شد و باهم ازدواج کردن حاصل زندگیشون من بودم که منم عاشق سپهر که پسره شریکه پدرم بود شدم تو بیست سالگی عروس شدم دوسال بعد صاحب یه پسر با چشمای ابی و موهای خرمایی که از مادربزرگش به ارث برده بود شدم و سه ساله بعد پویان و به دنیا اوردم پنج سال بعدشم پریا به دنیا اومد خیلی خوشبخت بودیم که پیام هجیده سالش شدو برای تحصیل رفت به فرانسه هفت سال بعد وقتی برگشت......
مامان مهسا که به اینجای حرفاش که رسید اشکاش جاری شد و ادامه داد:
با یه زن به اسم جسیکا اومده بود جسیکا یه بچه هشت ساله داشت قبول نکردم پیام من پسره اولم نباید پدر بچه یک نفردیگه و شوهر یه زنه خراب میشد پیام پسره خیلی جذابی بود وتوی همون سالای اوله ورودش به فرانسه تو دامه جسیکا افتاده بود بهش گفتم یا من و خانوادت یا این دخترو بچش گفتم اگه اونارو انتخاب کنی اسمتو از شناسنامم خط میزنم ولی پسرم اون زنو انتخاب کرد و برگشت فرانسه از ارث محرومش کردم توی همون سالای اول دختره ولش کردو رفت و پیام من دیگه هیچ وقت قبول نکرد برگرده پیشه ما و تو فرانسه گارسونیه یه رستوران رو میکنه وقتی برای اولین بار تبسمو دیدم یاد پسربچه تپلی که سی ودوساله پیش پرستار توی بغلم گذاشت افتادم
مامان مهسا از جاش بلند شدو ضربه ارومی به کمرم زد و گفت: کارت سخت شده مهتاب تو از الان دیگه متعلق به خودت نیستی تو الان فقط متعلق به تبسمی دخترم فقط تبسمی
دیگـــه هیچی مانع من نمیشد حتی درهـ بسته اتاق عمل به سرعت وارد اتاق عمل شدم مهتاب بیهوش شده بود دکتر یه بچه کبودو سرو ته گرفته بود و میزد رو پشتــــش
_مـــهــــــــتـــــــابــــــــــــم
پرستارا به سمتم اومدن هیچی نمیشنیدم نگام به صورت رنگ پریده و زرد مهتابم بود تو لحظه اخر چشمام دوباره به بچه افتـــاد کی گفته مرد گریه نمیکنه هــــا کی گفته تو اوج تا امیدی صدای ضعیف گریه بچه و صدای بلنده دکتر که پرستارو صدا میزد توی دلم شادی و شعف کاشت و حالا اشکام از شادی بود نه غم و ناراحتی مهتابم چشماش و باز کرد و با دیدن بچه که پرستار تو بغلش گرفته بود لبخند زد و از شدت درد دوباره بیهوش شد
منو انداخت بیرون و یک ربع بعد پرستاربا یه موجود نحیف و کوچولو که که پتوی صورتیش دورش پیچیده شده بود از اتاق عمل خارج شد
_تبریک نیگم بچه و مادر هر دو سالمن بچه رو تو بغلم گذاشت اونقدر سبک بود که از بغل گرفتنش ترسیدم فکر کنم زوری یــــهـ کیلو میشد اونقدر غرق تو صورت قرمزش بودم که بابا از من پیشی کرد و شیرینی چشم گیری به پرستار داد پرستار بچه رو گرفت و با خوشحالی از ما دور شد و بعد مهتاب که با رنگ پریده و صورت خیس از عرقش از اتاق عمل خارج شد و من به اوج خوشبختی رسیدم
ـــــــــــــــــــــــــــ
- پس چرا بهوش نمیاد
_بخاطر داروهاست نگران نباش
میشنیدم صدای پریا و پویان بدنم سنگین شده بود ینگین تر از همیشه سیع کردم چشمامو باز کنم
_داره بهوش میاد مهتـــاب صدامو میشنوی
romangram.com | @romangram_com