#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_76

-کوچولو خیلی کوچولو

پریا: خوب نباید بزرگ باشه که

بهترین حسه دنیا بود دخترم کسی که از پوست و جون خودم بود سینم و چنگ میزد و با ولع شیر میخورد صورتش قرمز بود و روی صورتش موهای طلایی بود هنوز چشماشو باز نکرده بود تا چشماشو ببینم کوچولوی عزیزم عشق من عشق واقعی رو وقتی درک کردم که دخترکوچولوم رو بغل گرفتم لباساش بزرگش بود و پرستار استیناش رو تازده بود درد داشتم کمرم خیلی دزد میکرد ولی فراموش کردم وقتی دخترم سینمو چنگ زد موهامو میکشید و پاهاشو تکون میداد وجودم پراز شعف و شادی شد، فضای اطراف از سبدای گل پر بود و بادکنک های صورتی بالای سرم

پویان: پدرسوخته نگاش کُنا چجوری شیر میخوره سینم و پس زدو چشماش کم کم باز شد خودمو پوشوندم و با اشتیاق بهش زل زدم و چشماش ابی بود پُرز های طلایی روی سرش نشون از طلایی بودن موهاش بود اشکامو پاک کردم و گفتم:وای خدا پو..یان شبیه کیه این نکنه عوض شده تو بیمارستان

-نه خیرم گیس طلای خودمه هی میگم نشین پای این سریالای ترکی گل دخترم شبیه عمو پیامشه

متعجب به پویان نگا کردم تا بفهمم این پیام کیه که مامان مهسا پیشی گرفت و گفت: پیام پسره بی وفامه که زنو بچه ی مردمو به مادرو خانوادش ترجیح داد

با لبخند به دخترکم نگا میکردم که پویان گفت: تبسم

به پویان نگا کردم و گفتم : چی

پویان: یعنی لبخند من برای اولین بار لبخند واقعیتو دیدم مهتاب پس دخترم باشه تبسم یعنی لبخند

مهتاب: تبسم خیلی قشنگه

پویان: نه به قشنگیه احساسی که الان دارم

پریا: تبسم کوچولو اولین نوه دختر خانواده رادمهر

مامان مهسا سمتم اومد و پیشونیمو ب*و*سید انگشتر قدیمی و زیبایی از توی کیفش دراورد و دستم کرد: وقتی پریا به دنیا اومد مادرشوهرم که عاشق دختر بود اینو بهم داد و ازم خواست به مادر اولین دختری که نوه خانواده ی رادمهر شد بدمش تو اون فردی دخترم

شادی زندگی تمامش توی چهار کلمه خلاصه بود تبسم عزیزم دختر چشم ابیم بعده دوروز موندن تو بیمارستان به امارت پویان اینا رفتیم مامان مهسا گفت تا چهلم تبسم باید پیششون بمونیم تو این دوروز تمام دوستای پویان واسه دیدن تبسمم اومدن بجز فامیلای خودم دردناک بود ولی ناراحت نشدم چون دخترکم اومده بود لبخندم اومده بود دیگه گریه و غم واسم معنی نداشت

قبله اینکه وارد امارت بشیم دوتا گوسفند بزرگ جلوی پامون سربریدن و مارو از روش رد کردن تبسم دسته بابا (پدرشوهرمهتاب) بود بابا که کبکش حسابی خروس میخوند پویانم که یه جاش عروسی بود و اروم و قرار نداشت بوی اسفند توی دماغم پیچیده بود لبخند از رو لبای هیچ کس نمیرفت تبسمم باخودش شادی اورده بود


romangram.com | @romangram_com