#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_75
_عیـــــــــن ادمــــــ بگـــــو مهتــــاب چـــی؟؟؟
_ااااا خــــوب داداش داد نزن تــا بگم
با استرس و صدام که خیلی بلنــد شده بودگفتم: امـــــــم د بنال ببینم چیـــشدع
- مهتـــاب دردش گــــرفت تنــها بودهــ زنگ زد بـــه تـــو که گوشیت خاموش بود ...........................
پریا:الا اوردیمش بیمارستانه.... زود بیا داداش مهتاب و حاضر میکنن واسه اتاق عمــل
گوشی بدست از جام بلند شدم و بدون توجه به مریض که متعجب از رفتارم بود از اتاقـــــ خارج شدم به سرعت نور خودمو به ماشین رسوندم تخته گاز به سمته بیمارستان راهـ افتادم داشتم دیوونه میشــــدم تو ترافـــیک سنگین خیابون شریعتی گیــــر کرده بودم و به خودم و اون سولماز حرومـــــزاده لعنت میفرستـــازم دستــــم روی بـــــوق گذاشته بودم نمیـــدونم خوشحال بودم استرس داشتم همه چــی مبهم بود حسه مبهم بابا شدن و حسه عذاب عشقت دوتاحسه کاملا متفاوت که باعث سردرگمیم میشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامان:پویــــان اروم بگیــــر دیونـــه شــدم از بـــس راهـ رفتـــی
پویان:شـــــــــد سه ساعت
صدای فریــــاد مهتاب از تو اتاف عمل میومد به دیوار تکیه زدم و چشمامو بستم کـــم مونده بود گریه کنم
_اروم باش پسرم به امیدخدا زنت و دخترتو سالم و سلامت تحویل میگیری
_مامان از عذابـــــــ وجــدان دارمـــ دیوونه میــشم تقصیـــره منـــهـ واسه مهتــــاب زود بود کلافه روی صندلی نشستم و دستامو ستون سرم کردم صدای فریـــــادهای مهتـــاب برام درد آور بود اصــــلا مــن دوتــاشونو میخواستم هم دخترم هم زنم هردوشون رو
با صدای داد بعدیه مهتاب منــــ و حتی مامان از روی صندلــــی پریدیم
صــــدا قطع شد صدای فریادهـ مهتـــاب متوقف شد صدای ضربان قل*ب*م رو میشنیدم پســــ صدای گریع دخترم رو چرا نشنیدم نفســم تو سینم حبــس شده بود پاهام سست شد و صدای بلند مهتــاب قل*ب*موو لرزوند
بچممممممممممم پووویاااااااااانننننننن
romangram.com | @romangram_com