#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_74

مهتاب انگشتای کشیدشو روی ل*ب*م گذاشت و گفت : هیییش نگو من بدون تو چجوری از پس خانم بی نام بربیام

زدم نک دماغشو گفتم: از بس به دخترکم گفتی خانم بی نام تو دهن این پریاهم افتاده ها

مهتاب خندیدو سرشو روی سینم گذاشت دستامو روی کمرش گذاشتم بغل این دختر پر از ارامشه مهتاب طلوع من بود عشق من بود هیچ وقت نمیزاشتم خار تو پاهاش بره

سولماز: قبول کنی یانه واسم فرقی نداره

پویان:داریـــــــــ چـــــرند میگــــــی میفهمـــــــــــــــی مـــن باورم نمیشه

سولماز : باور نڪن اصلا مهم نیست فقط گفتـم بدونی

پویان:شرتـــــــ کــــــــم

سولماز یه روز از اینکه به حرفم گوش نکردی پشیمون میشی

پویان:درم پشتــــت بـــبــــند

سولماز از جاش بلندشد و بعده خارج شدن از اتاق درم محکم بهم کوبید اگه راست بگه چی...نه این امکان نداره به هیچ وجه امکان نداره

با اعصابه داغون دوتا مریضو ویزیت کردم که تلفن زنگ خورد با یه ببخشید به فرده مقابلم تلفن و برداشتم:

-دکتررادمهر هستم بفرمایید

-دا...داشـ..

-پریا خودتی حالت خوبه

-دا..داش بیا بیمارستانه........مهتابـــــــ


romangram.com | @romangram_com