#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_127
عمه::بیا پایین چرا اون بالایی
با بی میلی از پله ها پایین رفتن تبسمو دادم دست نگین تا عمه نچلونش بچمو
عمه:: خوش اومدم مهتاب خانم
مهتاب::خوش اومدی عمه جان
عمه بغلم کرد حسه بدی بود بوی ادکلنش خیلی مزخرف بود نگام به بچه ی ملیحه افتاد زبونشو تا ته اورد بیرون اینقدر از این بچه بدم میاد که خدا میدونه
طاها::ماما..نی نی بغل کنم....ماما
ملیحه::نگین اون بچرو بیار طاها بغل کنه
سریع از جام بلند شدم و تبسم و از نگین گرفتم با پرویی که ازمنه خجالتی بعید بود گفتم::ملیحه جان تبسم پنج ماهشه ها خیلی سبکه میوفته از دستش
عمه::نه بچم نشسته بیا بده بچرو بغل کنه
مهتاب::عمه حان ناراحت نشیدا ولی تبسم دستم امانته اخرین باری که طاها بچه فاطمه رو بغل کرد و یادم نرفته
عمه::افاده ها طبق طبق شوهره پولدار کرده واسه ی من ادم شده بیار ببینم این بچرو نکنه میترسی از دست منم بیوفته
نمیخواستم تبسمو بغل کنه بچم روحیش به قیافه این نمیخورد، با ناچاری به سمت عمه قدم برداشتم که داده زن عمو الهام رفت هوا:::اخ پاااااممم ایییی اخ اخ
همه رفتن سمتش با نگرانی بهش نگا میکردم که تو این هیاهو بهم چشمک زد فهمیدم همش نقشس
(دوروز بعد)
-ای بابا مامان اخه بریم خونه عمه چیکار کنیم ولم کن حوصله ندارم
romangram.com | @romangram_com