#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_126
What can you te.........
(چ کمکی از دســ.......)
حرفشو خورد وقتی منو دید ....
ناباور گفت ::پو...پویان خودتی؟؟
مهتاب
_مامان این کارا لازم نیست بخدا
زن عمو::نه اتفاقا لازمه چشماش شوره بچرو چشم میکنه
مامان خوشگلترین لباسه تبسم رو تنش کرده بود زن عمو چشم نظره کوچولویی به پایین سرهمیش جوری که قابل دید نباشه وصل کرد اینقدر این سه تا جاری اینور اونورش کردن که دادش رفت هوا و شروع کرد به گریه کردن
_بابا کشتین بچمو بیا تبسم بیا بغله مامان
تبسم دستاشو باز کردو خودشو به طرف من کشوند یعنی بیا بغلم کن با این حرکتش مثل همیشه ضعف کردم به محض اینکه اومد بغلم اروم شد و خودش اشکاشو پاک کرد همه تو حیاط بودن بخاطره همین خونه ساکت بود که صدای بلند زنگ بلندشد تبسمم ترسیدو دستاشو دوره گردنم پیچید
_نفسم نترس هیچی نبود
زن عمو اینا و مامان با بی میلی از خونه خارج شدن منم بعده مرتب کردن روسری سه گوشه بلند مشکیم که بایه جین مشکی و مانتو جلوباز صورتی سط کرده بودم از خونه خارج شدم
عمه با اون سُرمه ی تو چشمش و ابروهاش که همیشه بخاطره استفاده زیاد از مداد مشکی توی ذوق میزد با همه سلام و احوال پرسی میکرد ارشیاهم با چشمای هیزش نگینو میپایید و عمه مشغول روب*و*سی با زن عمو الهام بود نگاش به من و تبسم که روی پله ها ایستاده بودیم افتاد با صدای کلفتش که از صدای بابای منم زمخت تر بود گفت::مهتااااب بیا اینجااا نکنه میخوای من بیام واسه روب*و*سی فکر نکن شوهر پولدار کردی رفتییی تهران بزرگه فامیل شدی.......
اولین گیرش به من بود مطمن بودم تا اخر شب که قراره اینجا بمونه صابونش به تنه همه میخوره
من::این چه حرفیه عمه
romangram.com | @romangram_com