#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_119

چپ چپ نگتش کردمو گفتم ::چرا دروغ گفتی؟؟چی گفت حالا؟؟

امید:: دروغ لازم بود نمیشناسی جهانیو قهر میکنه دخترشو نمیده بهم،،گفت ساعت 6 عصر سمینار داریم ......

نگاهی ب ساعتم انداختم. 3:30 خوبه وقت برای استراحت بود ......

بلاخره راننده تاکسی که یه مرد حدودا چهل ساله بود مارو به یه هتل خوب رسوند.....داخل هتل که رفتیم من تو لابی نشستم و منتظر شدتا امید کارا رو ردیف کنه

امید::جدیدا خیلی گشاد شدی اتاق دو تخته گرفتم پاشو بریم خبرم نیم ساعت بکپم...........

من::اهی بمیرم واست که یه ساعتم نخوابیدی

نیم ساعت بعد ما تو اتاق بودیم و امیدم مثل یه جسد افتاده بود رو تخت

بسمت پنجره رفتم کل شهر معلوم بود و برج ایفل وسط شهر میدرخشید....دوست داشتم این همه زیبایی و عظمت رو مهتاب و تبسمم ببینن دلم یه عکس خانوادگیو سه نفره کناره برج ایفل خواست ....هی امان از این دله سرکشم که خیلی چیزا میخواد......

.‌‌‌‌‌ ذهنم کشیده شد بودطرف مهتاب .......

تصمیم گرفتم به بهانه ی رسیدن یه زنگ بهش بزنم ........و صداشو بشنوم

مهتاب

ساعت اولی ک رسیدیم کل فامیل چتر شدن اینجا ب بهونه ی دیدن تبسم ....

رویا خیلی تغییر کرده بود ابروهاشو تتو کرده بود موهاشم بلوند کرده بود

اهمیتی ندادم وقتی اومد سمتم با هم دست دادیم و یکم حرف زدیم و رفت پیش بقیه خونه شلوغ شده بود و تبسمه بیچاره که تو عمره پنج ماهش این همه شلوغی و دادو بیداد یکجا ندیده بود یهو زد زیره گریه از اون گریه سوزناکا که دله هر ادمی رو اب میکرد همه با تعجب بهش نگا میکردن خداروشکر عمه زری و دخترش نبودن واگر نه زر زراشونو شروع میکردن با یه ببخشید تبسمه بغل کردم از خونه خارج شدم هی تو حیاط راش بردم که بلاخره اروم شد و کم کم درحالی که سرش روشونم بود خوابش برد

لرزش گوشیم رو احساس کردم ...


romangram.com | @romangram_com