#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_117

بابا شیشه رو پایین کشیده بود تا سیگار بکشه پتو رو دوره تبسم پیچیدم تا مبادا سرما بخوره :: بابا یکم شیشه رو میدی بالا تبسم سرما میخوره

مامان::اِاِاِاِ حالا واجبه سیگار بکشی مهتاب بخاطره ریش از تهران میاد شیراز که دود نخوره توهم دود مستقیم میدی تو حلقش

بابا::اصلا حواسم نبود

بابا سیگارو از پنجره بیرون انداخت و شیشرم بالا کشید همون طور که تبسم بغلم بود سرمو به شیشه تکیه دادمو سیع کردم بخوابم .... اینجا و تو این موقع دوست داشتم فریاد بزنم::پیشونی مارو کجا میشونی (معنیه ضرب المثل:: قسمت ماچی میشه) اخرش چی قراره بشه بخشیده میشم، میتونم برای پویان همسری و برای تبسمم مادری کنم....این شانس دوباره به من داده میشه....

فرودگاه که رسیدم امید و چند تا از بچه هارو دیدم، رفتم سمتش که امید گفت ::مرتیکه فلان فلان شده کودوم گوری تو

_زر نزن باو ترافیک بودشلغم

بعد از خوندن شماره پروازمون و کارا امنیتی سوار هواپیما شدیم ..........

چشمامو بستم تا یکم بخوابم اما مگه میشد؟؟؟ هی فکر اینکه مهتاب الان کجاست؟؟ مهتاب چیکار میکنه؟ تبسم خوبه؟؟؟ دلتنگ من نشدن ؟؟؟ کلافه بودم انگار یه چیزی از وجودم کم شده بود اولین باری بود که اصلا دلم نمیخواست به یه سمینار برم......

اخر سر عصبی شدم و زنگ مهماندار رو به صدا دراوردم چند ثانیه بعد دختر زیبا اومد که گفتم برام یه قهوه بیاره

چند دقیقه بعدم مهماندار قهورو اورد

نگاهی به امید کردم راحت چشمامو بسته بود و منم بعد خوردن قهوهاروم شدن اعصابم متقابلا همین کارو کردم و بعد از کلبی کلنجار رفتن با خودم خوابم برد ....

با تکون دادن دستی بلند شدم::بیدار شو دیگه الوووو پویاااان

من:ها؟؟

امید::پاشو دیگه ...چن وقت بود نخوابیده بودی؟؟

حوصله ی مسخره بازی های این پسرو نداشتم جوابشو ندادم و بعد کلی دنگ و فنگ و تحویل گرفتن چمدونامون از فرودگاه خارج شدیم


romangram.com | @romangram_com